Friday, December 4, 2009

معلق

بازوانم چون دو عضو منفک از بدنم به گونه ای خلسه وار همچنان وزنم را تحمل میکردند. دیگر دردی را احساس نمیکردم. چه مدت زمانی را آویزان بودم نمیدانم، گویی از ازل، گویی آویزان پای به این جهان نهاده بودم. صدایی از دور دست برخواست، گویی کسی فریاد زد، آاازااااد گشتم و این صدا تا اعماق ادامه داشت تا محو شد. انگشتانم دیگر از من فرمان نمیبردند و چنان بر هم گره خورده بودند که گویی انگشتان مرده ای را می مانستند که در لحظه مرگ شاخی را چنان چنگ آویخته بود که جهنم در زیر پاهایش دهان گشوده و او را میخواند. آه، من نیز چنگ زده بودم. دستانم دیگر یارای بر دوش کشیدن این بار را نداشت و چشمانم مدتها بود که وحشت از روئیت پیرامونم بسته نگاهشان داشته بود.
روز یا سال یا ماهش را نمیدانم، اما این بار صدایی از نزدیک شنیدم، آااازااادی؛ و سقوطی که آن صدا را تا اعماق زیر پایم فرو میکشاند. چشمانم را گشودم. شمایی از فردی در زیر پایم میدیدم که همچنان از من دورتر میشد و به اعماق پناه میبرد و همچنان صدایش بی هیچ انعکاسی در آن گستره بی انتها که همه از آن آویزان بودیم بر جان مینشست، آااازاااادی. در اطرافم چهار نفر را میدیدم و در پهنه ای بسیار دورتر شمایی از افراد معلقی دیگر که چند سایه در هم را تشکیل میدادند.
آه، دیگر برای چه میبایست این عقوبت را تحمل میکردم، برای چه میبایست چنین حقارتی را بر دوش میکشیدم. ترس تنها حسی بود که بخاطرم می آورد دستانی دارم؛ که همچنان لذت حیوانی تنفس در بدین سان زنده بودنم را از ارزانی آنها دارم. دیگر هیچ دلیلی ازرش تاب آوردن این ننگ را برایم نداشت. چرا چشمانم را گشودم؟ وای بر من. چگونه؟ آخر چگونه توانستم دیدن از دست دادنت را تاب بیاورم؟ کنارم بودی، میدانستم نمی مانی. لحظه ای که دیدمت دو بال، وجودم را به سویت به پرواز در آوردند، دیگر برایم حس معلق بودن بی معنی بود، نمیدانم میله ها را چگونه یکی پس از دیگری به سویت پیمودم آن هم با دستانی که دیگر از من فرمان نمیبردند. گفتم: دلیل بودنم باش. گفتی: با من باش، هستی؟ گفتم: تا هر آن زمان و به هر آن کجا که بخواهی. گفتی: بیا و دستانت را رها کردی. آه، کاش چشمانت تا انتهای بی انتهای اعماق؛ شاد به چشمانم خیره باقی نمانده بود. کاش باقی ماندنم ناراحتت میکرد. به من خیره بودی. کاش رها شده بودم. کاش ...
رهاااایی . صدایی که نمیدانم از کدام جهت مرا از تو به خودم خواند. گویی دیگر انگشتانم از جنس میله گردیده بودند. چشمانم را بستم. روز یا شب تفاوت نمکرد، سیاهی وجودم را در نوردیده بود. چشمانت. حس رهایی که در صدای اطرافیانم که خودشان را رها میکردند موج میزد. چهره تک تکشان که خیره به بالا رهایی را چون شناور بودن بر فراز دره مرگ می پنداشتند و زندگی را چون حرص نفسی از پس نفسی دیگر که بوی تعفن میداد و لذتی پست در پسش نهفته بود.
برای نخستین بار به بالا خیره شدم، چشمانم را بستم و دوباره گشودم. آه، آری، هیچ جای تردیدی باقی نمانده بود، تو بودی که از فراز وجودم بر من خیره بودی و میخندیدی. دستانت به سویم دراز بود، انگشتان سیمانی ام از هم گشود، و به سویت اوج گرفتم و دستانم را رها کردم. فریاد زدم رهااااایی؛ و تو چشمانت همچنان بر من خیره بود و میخندید و من به شادی چهره کسانی که رهایی را فریاد کرده بودند پی بردم و تکرار کردم رهااااایی؛ و با چنان اشتیاقی به اعماق میرسیدم که گویی تو مرا به انتظار نشسته ای و تکرار کردم رهااااااااااایی.

Thursday, March 19, 2009

چهار نفر

زن اول

یه لچک آبی و سیاه سرش بود با یه ژاکت رنگ و رو رفته خاکستری ، با یه سبد قرمز تو دستش که پر سبزی بود ، داشت تو یه کوچه که ده پونزده سالی بود آسفالتش کرده بودن یواش یواش میرفت خونش ، بعضی از خونه ها نوساز بودن و بعضیای دیگه قدیمی ، انگار داشت با خودش میگفت

خدا آقام و نیامرزه ، تا وقتی شوهر نکرده بودم نذاشت پام و از در خونه بذارم بیرون ، بعدشم که من و داد دست اون مرتیکه ی لندهور رحمان آقا. خدا بیامرزدش ، مرد بدی نبود ، همش بهش گفتم مرد بیا از این رشت بریم ، بریم مشهد ، بریم اصفهان ، بریم تهران ، به گوشش نرفت که نرفت ، پاسبون بود بنده خدا ، سی سال خدمت کرد آخرشم یه درجه بهش دادن و خلاص ، بازم خدارو شکر حقوقش هست وگرنه تا الان باید جلو در همسایه کاسه گدایی میگرفتم دستم. هزار بار بهش گفتم منو ببر کربلا یا مکه ، آخرشم نه گذاشت نه ورداشت صاف منو برد قم ، آخه مکه و کربلا کجا قم کجا ، حداقل ای کاش رفته بودیم مشهد ، همین گیلان خانوم همسایه دیوار به دیوارمون سه بار رفت کربلا و مکه ، ایشالا پاش بشکنه ، ایشالا مثل پسرش حمید خاااان ، که تصادف کرد و چلاق شد علیل بشه ، هر چی هم که رفت مکه که واسه پسرش شفا بگیره نشد که نشد ؛ رحمان آقا که به رحمت خدا رفت ، خیلی تنها شدم ، اولادشم نمیشد ، همش میگفت ایراد از منه ، طبیب که رفته بودیم گفت ایراد از اونه ، بازم میگفت نه ایراد از توئه ، اگه یه پسر داشتم ، الان منو با خودش میبرد سفر ، کربلا ، سوریه ، شایدم ژاپن ، چقد این سبزیا سنگینه ، دیگه پاهام قوت نداره ، خوب شد رسیدم ، کلید و کجا گذاشتم ، آهان ، اینم از در ، مُردم اینقد اومدم تو این خونه ، آخ اگه اینقد این گیلان خانوم بد نبود ، بهش میگفتم یه بار با هم بریم سوریه ، آخه تو این خونه دلم پوسید ، از اینجا که نمیشه خدا رو دید ، این اصغر آقا هم که سر محل دعا نویسی داره هم همینو میگه ، خودش تا الان صد بار رفته مشهد و کربلا و سوریه ، میگه مادر اونجا یه صفای دیگه داره ، پاش بشکنه الهی ، به زمین گرم بخوره ایشالا ، یه بار نشد یه وام از صندوقشون جور کنه واسه ما ، میخواستم مبل بخرم که رو زمین نشینم اینقد پاهام درد بگیره ، وای حالا یه چرت بزنم ، مردم از خستگی مادر ، نمیدونم اذان زدن یا نه؟ ... وای


مرد اول

یه کت شلوار تیره تنش بود ، با یه کیف سامسونت قهوه ای که گذاشته بود رو پاش و داشت با یه دستمال عرق کله کچلشو پاک میکرد ، کنار پنجره نشسته بود ، کلی کاغذ از کیفش در آورده بود و داشت با عجله مرتبشون میکرد ،
انگار داشت با خودش میگفت


خوب بیست و هفتم باید امارات باشم واسه ملاقات با شیخ نمیدونم چی چی ، بعد باید از اونجا خودم رو برسونم به شیراز که صبح بیست و هشتم با آقای الهامی صبحونه بخوریم و بعدشم بازم کار ، خوبه عصرش بیکارم میتونم برنامه هامُ چک کنم ، دیگه اینکه خوب تا نیم ساعت دیگه که تو تبریز فرود میاد اینو بعدشم دیگه اینکه گفتم؟ ، یادم نمیاد که برام غذا چیزی نیارن؟ ، حالم بد میشه .... اینقد فکر نکن ، یه کم به فائزه فکر کن ... آخی ، چقد دوس دارم یه بار بشینم سیر نگاش کنم ، پریشب باید بهش میگفتم ، باید بهش میگفتم ، بازم موقعیت به این خوبی و خراب کردم ، اَه ، خاک تو سرت ، سر شیوا هم همینکارو کردی ، اگه بهش گفته بودی الان با اون جاویدِ بی همه چیز ازدواج نکرده بود ، آره ، آره ، این بار که ببینمش دیگه بهش میگم ، میگم فائزه من ، من ، من میخوام که تو ، نه میخوام که منو تو همدیگرو ، همدیگرو بیشتر بشناسیم ، آره همین خوبه ، بی احترامی هم نیست ، اگه یه کم دیگه کار کنم دیگه پول کافی واسه خونه و ماشین و ویلا و ازدواج رو دارم ، یه کمم پول میذارم کنار واسه روز مبادا


میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟
احمد : بله؟
میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟ ... آخه دیدم شما پایینُ نگاه نمیکنین گفتم اگه بذارین این چند دقیقه رو من بشینم ،آخه نزدیکای تبریز باید از بالا دیدنی باشه
احمد : بله ، خواهش میکنم ، بفرمایید
میترا : مرسی
احمد : خواهش


خوب ، چی داشتم پیش خودم بلغور میکردم؟ ... آهان ، مامان هم که گیر داده میگه زن بگیر ، همش میگه چهل و هشت سالته ... چقد گرمه اینجا ، همش عرق میکنه آدم ، آخه مادر من مگه میشه با این گرونی زن گرفت ، باید کار کنم که پول در بیارم یا نه؟ ... نمیدونم فائزه چه حسی نسبت به من داره؟ ... اگه دوسم نداشته باشه ، خلاصه من خیلی ازش بزرگترم ، اون شب کی بود اون پسره همش با هم شوخی میکردن؟ ... یعنی؟


میترا : ببخشید شما خیلی سفر میکنید؟
احمد : من؟ ... بله خوب ، تقریبا هر هفته ای سه چهار بار
میترا : اه ، پس شما باید خیلی جاهارو دیده باشین ، خوش به حالتون ، بهترین جایی که رفتین کجا بوده؟
احمد : والا چی بگم ، هر جا که رفتم اینقد کار داشتم اصلا وقت نکردم خود شهر رو ببینم ، همش کار بوده
میترا : یعنی هیچ شهری رو نرفتین ببینین؟ .. چقد عجیب ، اگه من جای شما بودم حتما میرفتم و کل شهرُ آدماشُ میدیدم ، من عاشق سفرم ، خودمم خیلی جاها رفتم ، فقط شبا باید یه جایی پیدا کنم که بمونم که خوب معمولا یا خونه بعضی از اقوام میمونم یا با ماشین میرم دم پاسگاه پلیس میخوابم ، خوب آخه میدونین یه زن تنها خیلی سخته که بخواد همش مسافرت کنه
احمد : بله خوب حق دارین
میترا : ببخشین شما کارتون چیه؟
احمد : من ، من مدیر نظارت بر فروش یه شرکت بزرگ خارجیم که تو اکثر شهرای ایران شعبه داره
میترا : چه خوب ، ازدواج کردین؟ ... حلقه که دستتون نیست
احمد : نه خوب هنوز موقعیتش پیش نیومده
میترا : مثل من ، در ضمن من اسمم میتراست ، میترا حقانی
احمد : منم بقایی هستم ، احمد بقایی
میترا : خیلی خوشبختم
احمد : منم همینطور


چرا من هیچ وقت هیچ شهری رو ندیدم؟ ... چه زن جالبیه این میترا خانوم ، یعنی ، باید بهش بگم که اگه بشه همدیگرو بیشتر بشناسیم؟ .. اگه بگه نه چی؟ ... فائزه چی؟


میترا : شما کی بر میگردین از تبریز؟
احمد : من خوب فردا صبح میرم تهران و از اونجا باید برم شارجه ، امارات
میترا : امروز هم کار دارین؟
احمد : والا بله
میترا : مثل اینکه داره فرود میاد
احمد : آره ، مثل اینکه
میترا : بازم ممنون که گذاشتین کنار پنجره بشینم
احمد :خواهش


خوب چرا نمیگی بهش ، از چی میترسی؟


احمد : ببخشید خانومه؟!؟
میترا : حقانی هستم ، میترا ، بله؟
احمد: میخواستم بگم ، میخواستم بگم که شما ، شما تا کی هستین تبریز؟
میترا : من سه چهار روز هستم ، خونه اقوامم
احمد : بله ، به سلامتی
میترا : مرسی
احمد : خوب دیگه نشست ، خداحافظ
میترا : خداحافظ


زن دوم

کنار جاده با یه گونی برنج وایساده بود ، با یه شال تیره که تو باد تکون تکون میخورد و لباس محلی گل گلی بایه دامن بلند و گالوش های گِلی که نشون میداد کلی تو گِل راه رفته تا رسیده لب جاده ، چهرش نشون میداد که شصت سالی ازش گذشته بود ، با چشمای سبز که حتما روزگاری دل خیلیا رو برده بود ، انگار داشت با خودش میگفت


اَاَوو چه کاری بوکودم ، حشمت گفت نرو ، من آمدم که این صاحاب مُرده رو از تعاونی بگیرم که این همه طول کشید ، دیگه آفتاب غروب کودندره ، به هر ماشینی هم که نمیشه اعتماد کرد ، خدایا خودت کمک کن ، آهان ، آهان یه خانوم تنها ، خدا کنه منو ببینه ، خاااانِم ،خااااانِم ، خدا عمرش بده ، وایساد ، اَه ، چقد سنگینه


گلبهار : خانِم تا رستم آباد منو میبری؟
میترا : کجا هست؟
گلبهار : همین هفت هشت کیلومتر دیگر ، سی تا مانده به رشت
میترا : بیا بالا
گلبهار : آی خدا عمرت بده ، خدا ایشالا بچه هات و برات نگه داره ، ایشالا زیر سایه امیرالمومنین خوشبخت بشی ، وای چه سنگینه ، خانم ببخشید پاهام گِلیه ، ماشینتُ کثیف نکنم؟
میترا : نه بیا بالا ، اشکال نداره ، این وقت روز اینجا چی کار میکنی تنهایی؟ .... نمیترسی؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، آمدم برنج بگیرم از تعاونی طول کشید ، آخه روستای ما تعاونی نداره ، این رستم آباد هم تعاونیش دو هفته ست بستست ، ننم چی کودندرید اوویا.... شما کجا میری خانم ، این وقت شب ، تنها ، رشت میری؟
میترا : آره ، میرم خونه عمه م ، دیر راه افتادم ، ولی برای شما که بد نشد؟
گلبهار : آهان ، قسمت بود ، قسمت ، خدا عمرت بده ، شوهرت کو؟ .. شوهر کردی؟ ... اسمت چی هست؟
میترا : اسمم میتراست ، والا شوهر ، نه ، میدونی ، از بچگی پسر عمه م و من همدیگرو میخواستیم ، بعد ، بعد ، یه جورایی شد یعنی یه اتفاقی افتاد و خوب دیگه نشد که بشه ، میدونی ، یعنی هم اون نخواست هم من ، شما چی؟ ... اسمت چیه؟ .. چند تا بچه داری؟


یعنی چه پیش آمدی شده که این دو تا همدیگه رو نخواستن؟ ... حشمت هم که آمد ، اول من را نمیخواست ، من هم نمیدانستم چه بکنم ، اما هر دو نرم شدیم


میترا : مادر ، حواست پیش منه؟ ... میگم شما اسمت چیه؟ ... بچه داری؟ ... چند تا؟
گلبهار : کنیز شما ، گلبهارم ، چهار تا دختر دارم گلنار و گلناز و بهار و بهناز ، دو تا پسر احمد و حسن ، فقط بهناز برام مونده ، بقیه همه رفتن سر خانه زندگی خودشان ، سه تا هم نوه دارم. تورو خدا امشب بیا خانه ما ، یه کلبه داریم یه چیزیم میخوریم دور هم
میترا : مرسی مادر جان ، والا باید برم خونه عمه م
گلبهار : نه جان من ، بیا بریم خانه ما ، من که این همه برنج را نمیتانم تا ده ببرم
میترا : نه مادر جان ، ببخش. شوهرت چی؟ ... نمیتونه بیاد لب جاده؟


حشمت ، حشمت ، اگه جنگ نرفته بودی! ، اگه خانه مانده بودی! ، آخر چطور میتانستم ترا ول کنم ، ما که همه بچگیمان را با هم بودیم ، اصلا از بچگی اسم تو رو من بود ، خودت هم مرد خوبی بودی ، چرا جنگ رفتی؟ ... تو شجاع بودی که رفتی ، تو همان مردی بودی که من میخواستم ، مگر میشد که وقتی برگشتی بگویم نه؟ ... اصلا خدا را خوش می آمد؟ ... نه به خدا


میترا : مادر؟ ... مادر؟ ... شوهرت ، شوهرت نمیتونه بیاد لب جاده؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، خاله پسر ما ، حشمت آقا ؛ مارو میخواست ، خوب خودمم دوسش داشتم ، اسممان رو هم بود که رفت جنگ ، وقتی آمد ، دو تا پا نداشت ، اما من زنش شدم ، اولش خوب ، میدانی؟ ، خیلی سخت بود ، اما بعد عادت کردم ، الان خیلی وقته که خوبیم ، تورو خدا بیا شب پیش ما ، یه مخابرات تو ده ما هست ، به عمه زنگ بزن بگو صبح میای ، تورو جان هر کی دوس داری ، به خدا خوشحال میشیم ، منم این همه برنج را که تا ده نمیتونم ببرم ، این ساعت هم که دیگه ماشین تا ده نمیره ، خیلی سنگینه ، ای تی گلبهار : جانَ قوربان ، بیا
میترا : بیا مادر ، بیا اشکاتُ پاک کن با دستمال ، گفتی شوهرت تو جنگ پاهاش و از دست داده؟
گلبهار : آره مارجان ، بیا ، به خدا شوهرمم خوشحال میشه ، بهنازمم همینطور
میترا : باشه مادر ، از کدوم طرف برم؟

مرد دوم

موهای بلند و ریش بلند سیاهی داشت که بعضی از قسمت هاش سفید شده بود ، لاغر ، یک میز که چند ورق کاغذ روش بود ، چند تا کتاب خونه با تعداد زیادی کتاب ، یه تخت و یه سه تار کل اتاق رو تشکیل میداد ، با یه صندلی چرخ دار که روش نشسته بود وارد اتاقش شد ، کاملا عصبی و ناراحت به نظر میومد ، کلافه و گیج ، انگار داشت با خودش میگفت


نه ، نه ، نه ، نه ، من نباید قبول کنم ، اون الان تو یه حالتیه که خودش هم نمیدونه چی داره میگه ، اصلا گیرم که واقعا هم الان همین حس رو داشته باشه ، که چی؟ .... چند وقت دیگه پشیمون میشه ، نه ، من قبول نمیکنم ، یعنی نباید قبول کنم ، نمیتونم ، نمیتونم اجازه بدم که اون خودش رو به پای من حروم کنه ، نه ، نه


میترا : چرا اینقد خودت رو عذاب میدی آخه؟ ... من که گفتم ، پای همه چیش وای میستم
حمید :من نمیدونم ، تو یهو چت شد ، دِ آخه عزیزم ما که سنگ هامون رو وا کنده بودیم ، مگه نه؟
میترا : خوب چرا ، ولی الان فرق کرده ، من دیگه اون آدم قبلی نیستم
حمید : خوب منم همینو میگم ، تو پس فردا شاید دوباره عوض بشی ، اونوقت از صبح تا شب به خودت و من هزار تا فحش میدی که چرا اینکار و کردی
میترا : نه ، قول میدم ، من میدونم چی میخوام ، من میخوام که بقیه عمرم رو با تو باشم


نه ، نباید بذارم با این حرفاش دلم رو پس بگیره ، اون ، اون میتونه بهترین ازدواج رو داشته باشه ، نه ، من نباید اینکار رو بکنم ، الانه که داره این حرفارو میزنه ، نمیدونم دیشب کجا رفت که یهو انجوری شد ، وگرنه تا همین دیروز هم که داشت میومد عین قبل بود ، نه ، نه ، نه


حمید : نه ، تو عاشق سفری ، تو ، تو این چند سال کل ایران رو گشتی ، اما من چی؟ ... من حتی نمیتونم برم سر کوچه یه تاکسی بگیرم. تازه من دیگه پولی ندارم که بخوام باهاش زندگی رو شروع کنم ، ارثی که از بابا مونده بود رو دادم به افسر خانوم ، همین همسایه بغلیمون که بره مکه ، اونم با اون پول مبل خریده ، دیگه هیچی برام نمونده ، میخوام خودم رو هم راحت کنم ، نمیخوام مامان اینقد بخاطر نگهداری از من رنج بکشه ، آره ، میخوام خودم رو راحت کنم
میترا : ببین حمید ، من چند وقت پیش یه آدمی رو دیدم که همش تو سفر بود ، اما ، اما اصلا انگار هیچ جایی رو ندیده بود و نرفته بود ، من
حمید : این حرف رو نزن ، ببین من نمیخوام یه کاری کنم که تو موندگار بشی ، من میخوام که تو آزاد باشی ، تو هنوز جوونی میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی ، من نمیخوام تو اسیر بشی میترا

میترا : بذار حرفم تموم شه ، ببین ، من ... من خیلی جاها رفتم ولی هیچ جا صفای جایی که دیشب بودم رو نداشت هیچ جا اون بو رو نمیداد ، انگار بوی تو رو میتونستم اونجا احساس کنم ، من بدون تو اگه هر جا برم مثل اون آدمیم که برات گفتم ، انگار همه جا رفتم و هیچ جا نرفتم ، مسئله برای من رفتن نبود ، من میخواستم که همه چیز رو در سفر پیدا کنم ، من میخواستم خدا رو تو سفر یا هر جایی که هست پیدا کنم ، اما ، اما همه چیز الان برام تو عشق معنی پیدا کرده ، یعنی از وقتی دیدم که یه آدمی حتی تا رشت هم نیومده اما خدا رو تو وجودش جوری حس کرده که من که نصف ایران رو گشتم هنوز پیداش نکردم ، ببین بیا ...

Wednesday, March 11, 2009

ساحل


هوا : آفتابی ، با چند لکه ابر
زمان : نزدیک غروب
مکان : سه نقطه

چهار جهت آب بود ، بی انتها ، گویی کره خاکی مان را تنها آب فرا گرفته بود ، کجای کار را اشتباه کرده بودم را نمیدانم ، گم شده بودم ، در آبیٍ بی انتها. چهار روز گذشت و دانشم مرا به ساحل نرساند ، دیگر آب چندانی برایم باقی نمانده بود ، تنها چند بیسکوییت و مقداری مشروب و البته مقدار فراوانی سیگار ، چشمانم ساحل را سراب میدید ، سوختی نمانده بود و بادبانها آب های اطرافم را به مقصد آب های دوردست در می نوردیدند ، باور نمیکردم ، تنهایی را ، با وجودیکه هجده سال از سی و هشت سال عمرم را تنها بودم ، کویی تنهایی را برای اولین بار درک میکردم. کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ ، اگر آب تمام شود؟ ، اگر قایق گرفتار طوفان شود؟ ، مرگ وجودم را میکاوید و من در پی علت بودم.

هوا : بارانی
زمان : تاریک بود ، اطراف نیمه شب
مکان : سه نقطه

عقلم را از دست داده بودم ، بی هدف ، مقصدم جهت امواج ، دو روز بود که چیزی برای خوردن نداشتم ، تنها سیگار و کمی مشروب ، صبح تصمیم به ماهیگیری گرفتم اما همانند هفت روز قبل بی نتیجه بود ، فریاد هایم را موجهای اطرافم نیز نمیشنیدند ، تنها منوری را که داشتم بی هدف شلیک کردم ، بی پاسخ ، موجها جانم را نمیخواستند ، گویی مرا به بازی فرا می خواندند ، نمیتوانستم بپذیرم که عمرم به پایان رسیده ، گویی وحشت را در چشمانم میدیدم ، نباید تسلیم میشدم ، نباید تسلیم میشدم ، خوابم برد.

هوا : آفتابی ، صاف
زمان : ظهر
مکان : سه نقطه


نه روز گذشت ، بی جان بر کف قایق فقط نفس میکشیدم ، تا امروز تمام فکرم پی بردن به اشتباهم بود که چرا گم شده

بودم ، در پی علت ، اما امروز ، امروز امواج را به بازی فرا خواندم و با چند لکه ابر که میگذشتند آواز خواندم ، سه نخ سیگار باقی مانده بود و دیگر هیچ. پدر و مادر و برادرم از خاطرم میگذشتند و تو که همیشه دوستت داشتم ، گویی با صدای امواج برایت موسیقی میساختم. دیگر نیازی به فکر کردن یا نگران بودن نبود ، پذیرفتم که گم شده ام ، پذیرفتم که به پایان رسیده ام ، دیگر به دنبال اشتباهم نبودم ، بی هدف ، بی جان و بی نیاز بر کف قایق. از خدا به خاطر تمام روزهای خوب و بد زندگیم شاکر بودم و تنها چیزی که میدیدم آسمان بود و چشمهای مادرم ، صدای تپش قلبم را میشنیدم که آرامتر میشد ، نیازی به تنفس نمیدیدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، آماده پذیرش مرگ که قایقم به گل نشست

Tuesday, December 30, 2008

سر


چشمانم به تماشا نشسته بود ، به نوعی حالتی سیال را احساس میکردم ، از پایین به بالا خیره بودم ، بدون توانایی در پلک زدن یا حتی جهتی را دیدن ، تنها به روبرویم خیره بودم و هر چه از آن میگذشت ، دهانم طعم خون و خاک میداد و گویی نفس نمیکشیدم ، چهره ی سربازانی از برابر دیدگانم میگذشت ، با چهره هایی خندان و وحشت زده از دیدنم ، آب دهان به سویم می انداختند و من از میان آنها میگذشتم ، با حالتی سیال که از پایین به بالا خیره بودم


مردان زره پوش و دیوارهای قلعه تمام آسمان را در برابر چشمانم پر کرده بود ، اگر توانایی بستن چشمانم را هم داشتم آنها را نمیبستم ، صدایی گنگ از فریاد و شادی به هوا خواسته بود ، گاهی از میان سربازان اوج میگرفتم و تا بلندای دیوارهای بلند قلعه پیش میرفتم و بازمیگشتم ، هیچ وزنی احساس نمیکردم ، نگاه های سربازان که از بالا به من خیره میشدند و به صورتم آب دهان پرتاب میکردند و من از میانشان میگذشتم ، همراه با همهمه ای عجیب ، چهره ی افرادم در صف سربازان دشمن و غریو شادیشان از خشم


آیا نمیدانستند که نباید با سرورشان اینگونه برخورد کنند؟
سربازان این مردمان را به بند کشیده و از روده هایشان آویزانشان کنید تا عبرتی باشد از برای همه ، سربازان این خائنین را بند از بند جدا کنید و در برابر دیدگانشان به زنان و فرزندان عریانشان تجاوز کنید


تمام آنچه از برابر دیدگانم می گذشت را حک میکردم مبادا فراموش شود ، بر سر یکی از باروهای قلعه رو به دشت ثابت ماندم ، در ارتفاع بالا ، گویی به اهتزاز در آمده بودم ، همهمه ای از پایین میشنیدم که نمیتوانستم آنرا ببینم ، تنها دشت و کوههای اطراف قلعه در برابر دیدگانم بود و ناتوان از دیدن جهتی دیگر بودم ، اندی گذشت ، سکوتی سرد همه جا را فرا گرفت و آفتاب رو به خاموشی گذاشت ، بوی خاک و طعم خون را احساس میکردم و با این حال آرامشی غریب وجودم را فرا گرفت ، که سالیان متمادی از من روی برگردانده بود


وحشت خیانت خادمین و سربازان قلعه مجال پلک بر هم گذاشتن را سالیان بسیار بر چشمانم دریغ کرده بود ، و گوشهایم در میان فریاد های زنده باد مردم که برایم سر میدادند نفرین و ناسزا میشنید ، اما اکنون ، بی وزن بودم ، با چشمانی که به سرزمینم خیره مانده بود و غروب خورشید و بازهم ناتوانی ام در بر هم گذلشتن پلک هایم


وجود کلاغی را بر سرم احساس میکردم ، آخرین بارقه های نور رخت بر بست و من تمام انحنا های دشت و سرسبزی اش را با جای دقیق کوهها و جنگل سرزمینم را که در برابر دیدگانم بود به خاطر سپردم ، و کلاغی که چشمانم را می کاوید ، در حسرت شادی و نور ، بر فراز سرم ، بر روی نیزه ای به احتزاز در آمده بر یکی از باروهای قلعه ام.

Tuesday, December 23, 2008

شب ،،، روز

شب
دستانم تاول زده بود و پاهایم را احساس نمیکردم ، تو کنارم بودی با همان متانت همیشگی ، سرد بود اما سردم نبود ، کلبه ای کوچک و چند جریب زمین ، تمام سهم من و تو از دنیا ، خواب بودی ، چشمانم را به سقف دوخته بودم که چکه میکرد ، چند بار گفتی سقف را تعمیر کنم ، اما ، عقب انداخته بودم ، خسته بودم ، نمیخواستم برگردم ، تسلیم شدم.

روز
منگ بودم ، لیوان را از ماکروفر در آوردم و با لیپتون چای درست کردم ، شوفاژ ها کار نمیکرد ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، باز هم کار ، هشت ساعت تکراری پشت میز بایگانی ، دیدن همکاران و بازگشت به خانه ، شوفاژ ها سرد بود و در یخچال غذایی بود که مادر گذاشته بود ، مادر ، مادر ، هنوز بوی او را احساس میکردم ، حتما تازه رفته بود ، چند برنامه ی مضخرف تلویزیونی ، خوابم برد.

شب
سر زمین بودیم ، من بیل میزدم و تو بذر می پاشیدی ، سرد بود اما سردم نبود ، همه چیز داشتم ، تو و یک کلبه و چند جریب زمین و درخت بالای تپه که هر روز زیر آن ناهار میخوردیم ، باران گرفت و تا کلبه دوبدیم ، داشتم پنجره را درست میکردم که ساعت زنگ زد.

روز
لیوان را از ماکروفر در آوردم و نسکافه درست کردم ، سردم بود ، جوراب تمیز نداشتم ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، پاسخ درخواستم برای کار در بخش دیگر اداره منفی بود ، اگر اینقدر مرتب نبودم رئیسم با جابجایی ام موافقت میکرد ، بدون جوراب ، تا سقف پرونده بود ، ساعت چهار شد ، سری به مادر زدم ، بعد از فوت پدر خیلی تنها و شکسته شده بود ، اصرار داشت که شب پیشش بمانم ، شوفاژ کار نمیکرد ، دوش گرفتم و جوراب شستم ، پیشش نماندم ، ناراحت شد ، خوابم برد.

شب
آسمان صاف و پر از ستاره ، بالای درخت سر تپه بودم ، گفتم بیا بالا ، همیشه می آمدی اما اینبار نه ، دستانم زخم بود و پینه بسته ، نمیدانم چرا ولی یه جوری نگاهم میکردی ، شاد بودی و چشمانت می درخشید ، آرزو میکردم بیدار نشوم ، تو هم دستانت زخم بود و من از این ناراحت بودم ، دیگر دردی در دستانم احساس نمیکردم ، ایکاش بیدار نمیشدم ، صدای زنگ در.

روز
برای تعمیر شوفاژ آمده بودند ، لیوان را از ماکروفر در آوردم ، تو نبودی ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، چهل و یک سالم شده بود ، دلم برای پدر تنگ شد ، زنگ زدم و مرخصی گرفتم ، بوی قبرستان را دوست داشتم ، باران زد و بوی خاک همه جا را گرفت ، روی قبرش آب ریختم با کمی گلاب ، ایکاش مادر را هم می آوردم ، میدانستم میخواهد پیش پدر باشد ، بوی خاک ، بوی زمین من و تو ، بوی درخت بالای تپه ، بوی تو ،شب پیش مادر ماندم ، دستانم درد میکرد ، نگاه کردم ، پینه بسته بود

شب
سقف را که درست کردم برف گرفت ، آرام می بارید ، و همه جا سپید میشد ، عطر چای دارچین ، که تو ریخته بودی ، دستانت را در دستم گرفتم ، هر دو زبر بود ، ایکاش تو کار نمیکردی ، چشمانت برق میزد ، بازهم جوری نگاه میکردی که نمیفهمیدم چه میگویی ، داشتیم می خوابیدیم که گفتی حامله ای ، منگ بودم ، صدایی شنیدم ، خیلی خوشحال بودم ، گفتم مطمئنی؟ ، صدا تکرار شد ، چشمانت می درخشید ، و من تازه فهمیدم چشمانت چه میگفت ،
صدا تکرار شد ، گفتم بله ، مادرم بود.

روز
گفت سر کار نمیری؟ ، منگ بودم ، گفتم نه ، نگاه کردم ، کسی نبود ، مادر! ، مادر! ، بی پاسخ ، به اطاقش رفتم ، خواب بود ، گویی هیچگاه بیدار نبوده ، بدنش سرد بود ، نترسیدم ، سرم را بر دستش گذاشتم ، بوی مادر میداد ، بوی خاک که دیروز در آن نیلوفر کاشته بود ، اشک میریختم ، مادر رفت.


شب
هیچ

روز
صدای زنگ موبایل ، همکارانم که تسلیت میگفتند ، تقریبا همه با یک لحن و با کلماتی یکسان که کاملا کلیشه ای بود ، نمیخواستم از خانه بیرون بروم ، خانه بوی مادر میداد ، نمیخواستم به خانه ی خودم برگردم ، از مراسم خاک سپاری دیروز خسته بودم ، تقریبا هیج کس را نداشتیم که بیاید ، من بودم با تنی چند از همسایه های مادر ، موبایل را خاموش کردم ، خوابیدم.


شب
هیچ

روز

دلم برایت تنگ شده بود ، دو شب بود که ندیده بودمت ، باران گرفت ، بوی خاک و نیلوفر هایی که مادر کاشته بود ، دلم مادر میخواست ، سنگ قبرش آماده نبود ، گل را روی قبرش گذاشتم ، خسته بودم ، زیر درخت کنار قبر خوابم برد ، گفتی چشمانم برق میزند ، گفتی که نمیفهمی چشمانم چه میگوید ، دیگر بیدار نشدم.

Friday, September 12, 2008

آب ،،، او

ماهی قرمزی بودم که اندی پیش ، چندی پس از مراسم تکراری عید خانواده ای فسرده او را در چاهی قدیمی رها کرده بودند ، در انتظار باز شدن درب چاه ، که پس از فروش خانه زیر صد ها بلوک سیمانی ساختمان جدید مسدود شده بود. در حسرت نور به سیاهی چاه عادت کرده بودم ، بی قرار دیدن دخترکی چهار پنج ساله ، با انگشتانی کوچک ، که وقتی به تنگ نردیک میشد بسیار بزرگ مینمود ، به تنگ میزد و من میرقصیدم و او حض میکرد ، با موهای فرفری روشن ، چشمانی تیره و زبانی کوچک که همرنگ من بود.

چشمانم در سیاهی باد کرده بود ، پولک هایم به تیرگی میزد ، هزار بار تصمیم خروج از منفذ ته چاه را گرفته بودم و هر بار به امید شاد کردن دخترکی که مدت مدیدی پیش هر روز و گاه روزی چند بار به شوق دیدنم مادرش درب سنگین چاه را باز میکرد تا مرا ببیند ، باز ، باز میگشتم. شب با روز در تاریکی ممتد توفیری نداشت ، با این حال بارها باز شدن درب چاه و چهره ی خندان دخترک را دیده بودم و با وجودی که میدانستم رویاست در حلاوت رویای باز دیدنش خود را به بیداری میزدم.

آب بوی تعفن میداد ، باقی ماندنم در چاه زنده ماندنم را بعید میساخت ، تاریکی مطلق و دیگر هیچ ، دیگر نشانی از نشاط روز های اول به چاه آمدنم در من نبود، آن شور تا اعماق چاه رفتن ها ، جستن های ناگهانی ، هر آن درب چاه باز شدن ها و بازی های کودکانه از وجودم رخت بر بسته بود ، دیگر جسارت کودکی را نداشتم، ترس از ناشناخته ها، نیرویی بود مانع خروجم از چاه ، گویی خود را می فریفتم که دخترک است دلیلی که تعفن وجودم را فرا گرفته.

سر انجام لحظه ی موعود فرا رسید ، تپش قلبم را همانگونه احساس میکردم که وقتی مادر دخترک آب تنگ را عوض میکرد ؛ حس تماس با دستش ، حس لمس جانداری دیگر که دوستش میداشتم ، حسی بود که فریاد میکشیدم ، تمنای آغوشی را داشتم.

گودال تنگ بود و لزج اما قابل عبور، مجرایی تنگ که مرا به یاد به دنیا آمدنم می انداخت ، گویی دوباره متولد میشدم. نمیدانم چه مدت در مجرا بودم ؛ هیجان ؛ کابوس لحظه شماریم برای مرگ را که در چاه بدون وقفه تکرار میشد را از بین برده بود ، احساس زندگی و شجاعت و در عین حال ترس از مسدود بودن مجرا را داشتم ، تنها ترسِ وجودم به هیچ رسیدن بود ، دیگر نمیتوانستم به آن چاه بازگردم ؛ هر چند که در ابتدای راه دو سه بار تصمیم بازگشت را داشتم ، اما آبهایی که بوی تعفن نمیدادند مرا به خود میخواندند ، تمام وجودم ادامه ی راه را شادمانه آواز میخواند، هر چه بود برایم لذت بخش بود ، حسی که مدتها بود فراموشش کرده بودم.

نور بود یا خیال را نمیدانم ، هر چه بود تمام توانم را برای هر چه سریعتر به آن رسیدن را به کار گرفته بود ، نمیدانستم که میتوانم تا این حد سریع شنا کنم ، گویی ذرات تیره ی پولک هایم در تماس با آب از من میگسستند تا به همان چاه بازگردند و گویی چشمانم که جز نور نمیدید به حالت اولش بازگشته بود ، این دیگر توهم یا خیال یا هر چیز دیگری نبود ، نور را میتوانستم بر پولک هایم احساس کنم و این حسی بود که اشک را در چشمانم و تمام توانم را در باله هایم جمع کرده بود.


مکانی بود سراسر همه نور، چشمانم جز سپیدی نمیدید ، با وجودیکه نور چشمانم را اذیت میکرد ، ترس بازگشت به سیاهی مانع از بستن چشمانم میشد ، کم کم اجسام در دیدم به واقعیت بدل شدند و این برایم معنی زندگی و بیدار بودن میداد ، باور نمیکردم که در تمام این مدت زندگی در مکانی همه نور برایم مقدور بوده و من نا توان در تصمیم گیری بودم ، هر چه بود همه نور بود و روشنایی که تعفن را از وجودم پاک میکرد.

چندی گذشت ، مکان نور بود و عطر، اما خالی، وجودم همدمی را تمنا میکرد ، دیگری را ؛ راهی دگر جز مدخلی که از آن وارد شده بودم نبود ، تصمیمم را گرفته بودم ، یا هیچ یا همه.

جهیدم ، در جهتی نا معلوم ، در امید برکه آبی که موجودی در آن باشد ، هم صحبتی ، همدمی ، از هر چه به دست آورده بودم جهیدم ، میدانستم که آبی نخواهم یافت اما پشیمان نبودم ، بدین سان به خاک نشستم ، میدانستم برکه ای نخواهم یافت ، چند بار دیگر جهیدم ، از خاک به خاک و دیگر رمقی در خود نمیدیدم ، پشیمان نبودم.

زمان گذشت، دستی مرا در بر گرفت ، سبک بودم ، حسی گرم از لمس موجودی دیگر تمام وجودم را فرا گرفت ، به آنچه میخواستم رسیده بودم ، دیگر نیازی به آب نبود ، و دیگر هیچ.

Friday, August 8, 2008

صعود

کارزاری غریب بود ، در نمایی از بالا ؛ از چند سو دود بر می خواست ، تنها سربازان دو سپاه در نما بودند و دیواری فرو ریخته از قلعه ای که بین این دو حائل بود ، سربازان شاه پیروز در حال ورود به قلعه بودند ، آخرین سربازان سپاه شکست خورده با وحشتی غریب در چشمانشان که گویی فرشته ی مرگ را به انتظار نشسته بود در حال گریز به سوی محل مرگ خود بودند ، صدای ضجه و غریو به گوش می رسید ، گهگاهی دود غلیظی نما را که اکنون کمی بالا تر بود کاملاّ در بر می گرفت

اکنون در نمایی بالاتر سربازان بسیاری از دو سپاه دیده می شدند که یا در حال احتضار بودند و یا بی جان خود را تسلیم خاک می دیدند ، پادشاهی در نما دیده نمی شد اما قسمت اعظمی از قلعه ای بزرگ و دشت پهناور روبرویش روءیت می شد ، سربازان فاتح با چهره هایی خندان از ادامه ی حیات هر گوشه ای از قلعه را به آتش می کشیدند و اسبها و رمه ی داخل قصر در حال گریز بودند به مثابه ی آخرین سربازان سپاه مغلوب

نما بالاتر ، پادشاه و دیگر سرداران ارشد لشگر فاتح در گوشه ای دیده می شدند ، پوزخندهای فتحشان گهگاهی شنیده می شد در کنار صدای احتضار سربازانشان ، در دیگر سو وحشت و تردید وجود پادشاه مغلوب را سخت می کاوید ، بند بند وجودش در حال گریز از هر سو وی را به لرزه ای ابدی افکنده بود ، ترس در چشمانش و خشمی آلوده به ترس در وجودش بود و بدین سان با خنجری خود را رهانید

در نمایی از بالاتر ، به زحمت می شد سربازان را از پادشاه سپاه پیروز تمیز داد ، هر دو به یک شمایل می مانستند ، لیکن همه در حال ورود به قلعه ی نیم سوخته بودند که هنوز از آن دود بر می خواست ؛ پادشه فاتح ، پادشه پیروز آقا و سرور گردیده بود و زین سان بند بند وجودش در پایکوبی بود ، در این نما جز قلعه و دشت روبرویش درختان بسیاری رخ می نمود که جهار بَرِ قلعه و دشت روبرویش را در بر می گرفت

در نمایی بالاتر ، تنها سر سبزی درختان فراوان و کوهی عظیم رخ می نمود که دشت کوچکی را در دل خود جای
داده بود و در گوشه ی کوجکی از آن ساختمان کوچکی که همان قلعه را می مانست واقع شده بود

در نمایی بالاتر ، تنها خشکی و دریا قابل تشخیص بود ، و لا غیر

در نمایی بالاتر ، زمین در چرخش بود و آرام آرام ، آرامشی وصف ناپذیر تمام وجود تصویر و نظاره گر را در بر گرفت. نظاره گر دیگر خیال بازگشت را نداشت و تنها به ادامه ی صعود و یا باقی ماندن در آن اوج را در سر می پروراند. پس از مدتی دو نور توجه نظاره گر را به خود فرا می خواند ، گویی جاذبه ای وی را به خود می خواند.
در نمایی از پایین تر ، جلوه ی دو نور که گهگاهی چشمک می زد بیشتر می نمود ، جز این دو نور تنها آب و خشکی قابل روءیت بودند

در نمایی پایین تر تنها اقیانوس بود و دو نور و دیگر هیچ

به همین منوال تا چند نما پایین تر که در گوشه ای از تصویر خشکی کوچکی جزیره مانند توجه را جلب می کرد و باز هم دریا که دو نور از آن متصاعد می شد
در چند نما پایین تر جزیره از نما خارج بود و تنها آب بود و دو نور که از دو ماهی بر می خواست ، گویی عشقی در حال طلوع بود در دو نگاه به هم خیره شده
و نظاره گر دیگر صعود نکرد