زن اول
یه لچک آبی و سیاه سرش بود با یه ژاکت رنگ و رو رفته خاکستری ، با یه سبد قرمز تو دستش که پر سبزی بود ، داشت تو یه کوچه که ده پونزده سالی بود آسفالتش کرده بودن یواش یواش میرفت خونش ، بعضی از خونه ها نوساز بودن و بعضیای دیگه قدیمی ، انگار داشت با خودش میگفت
خدا آقام و نیامرزه ، تا وقتی شوهر نکرده بودم نذاشت پام و از در خونه بذارم بیرون ، بعدشم که من و داد دست اون مرتیکه ی لندهور رحمان آقا. خدا بیامرزدش ، مرد بدی نبود ، همش بهش گفتم مرد بیا از این رشت بریم ، بریم مشهد ، بریم اصفهان ، بریم تهران ، به گوشش نرفت که نرفت ، پاسبون بود بنده خدا ، سی سال خدمت کرد آخرشم یه درجه بهش دادن و خلاص ، بازم خدارو شکر حقوقش هست وگرنه تا الان باید جلو در همسایه کاسه گدایی میگرفتم دستم. هزار بار بهش گفتم منو ببر کربلا یا مکه ، آخرشم نه گذاشت نه ورداشت صاف منو برد قم ، آخه مکه و کربلا کجا قم کجا ، حداقل ای کاش رفته بودیم مشهد ، همین گیلان خانوم همسایه دیوار به دیوارمون سه بار رفت کربلا و مکه ، ایشالا پاش بشکنه ، ایشالا مثل پسرش حمید خاااان ، که تصادف کرد و چلاق شد علیل بشه ، هر چی هم که رفت مکه که واسه پسرش شفا بگیره نشد که نشد ؛ رحمان آقا که به رحمت خدا رفت ، خیلی تنها شدم ، اولادشم نمیشد ، همش میگفت ایراد از منه ، طبیب که رفته بودیم گفت ایراد از اونه ، بازم میگفت نه ایراد از توئه ، اگه یه پسر داشتم ، الان منو با خودش میبرد سفر ، کربلا ، سوریه ، شایدم ژاپن ، چقد این سبزیا سنگینه ، دیگه پاهام قوت نداره ، خوب شد رسیدم ، کلید و کجا گذاشتم ، آهان ، اینم از در ، مُردم اینقد اومدم تو این خونه ، آخ اگه اینقد این گیلان خانوم بد نبود ، بهش میگفتم یه بار با هم بریم سوریه ، آخه تو این خونه دلم پوسید ، از اینجا که نمیشه خدا رو دید ، این اصغر آقا هم که سر محل دعا نویسی داره هم همینو میگه ، خودش تا الان صد بار رفته مشهد و کربلا و سوریه ، میگه مادر اونجا یه صفای دیگه داره ، پاش بشکنه الهی ، به زمین گرم بخوره ایشالا ، یه بار نشد یه وام از صندوقشون جور کنه واسه ما ، میخواستم مبل بخرم که رو زمین نشینم اینقد پاهام درد بگیره ، وای حالا یه چرت بزنم ، مردم از خستگی مادر ، نمیدونم اذان زدن یا نه؟ ... وای
مرد اول
یه کت شلوار تیره تنش بود ، با یه کیف سامسونت قهوه ای که گذاشته بود رو پاش و داشت با یه دستمال عرق کله کچلشو پاک میکرد ، کنار پنجره نشسته بود ، کلی کاغذ از کیفش در آورده بود و داشت با عجله مرتبشون میکرد ، انگار داشت با خودش میگفت
خوب بیست و هفتم باید امارات باشم واسه ملاقات با شیخ نمیدونم چی چی ، بعد باید از اونجا خودم رو برسونم به شیراز که صبح بیست و هشتم با آقای الهامی صبحونه بخوریم و بعدشم بازم کار ، خوبه عصرش بیکارم میتونم برنامه هامُ چک کنم ، دیگه اینکه خوب تا نیم ساعت دیگه که تو تبریز فرود میاد اینو بعدشم دیگه اینکه گفتم؟ ، یادم نمیاد که برام غذا چیزی نیارن؟ ، حالم بد میشه .... اینقد فکر نکن ، یه کم به فائزه فکر کن ... آخی ، چقد دوس دارم یه بار بشینم سیر نگاش کنم ، پریشب باید بهش میگفتم ، باید بهش میگفتم ، بازم موقعیت به این خوبی و خراب کردم ، اَه ، خاک تو سرت ، سر شیوا هم همینکارو کردی ، اگه بهش گفته بودی الان با اون جاویدِ بی همه چیز ازدواج نکرده بود ، آره ، آره ، این بار که ببینمش دیگه بهش میگم ، میگم فائزه من ، من ، من میخوام که تو ، نه میخوام که منو تو همدیگرو ، همدیگرو بیشتر بشناسیم ، آره همین خوبه ، بی احترامی هم نیست ، اگه یه کم دیگه کار کنم دیگه پول کافی واسه خونه و ماشین و ویلا و ازدواج رو دارم ، یه کمم پول میذارم کنار واسه روز مبادا
میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟
احمد : بله؟
میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟ ... آخه دیدم شما پایینُ نگاه نمیکنین گفتم اگه بذارین این چند دقیقه رو من بشینم ،آخه نزدیکای تبریز باید از بالا دیدنی باشه
احمد : بله ، خواهش میکنم ، بفرمایید
میترا : مرسی
احمد : خواهش
خوب ، چی داشتم پیش خودم بلغور میکردم؟ ... آهان ، مامان هم که گیر داده میگه زن بگیر ، همش میگه چهل و هشت سالته ... چقد گرمه اینجا ، همش عرق میکنه آدم ، آخه مادر من مگه میشه با این گرونی زن گرفت ، باید کار کنم که پول در بیارم یا نه؟ ... نمیدونم فائزه چه حسی نسبت به من داره؟ ... اگه دوسم نداشته باشه ، خلاصه من خیلی ازش بزرگترم ، اون شب کی بود اون پسره همش با هم شوخی میکردن؟ ... یعنی؟
میترا : ببخشید شما خیلی سفر میکنید؟
احمد : من؟ ... بله خوب ، تقریبا هر هفته ای سه چهار بار
میترا : اه ، پس شما باید خیلی جاهارو دیده باشین ، خوش به حالتون ، بهترین جایی که رفتین کجا بوده؟
احمد : والا چی بگم ، هر جا که رفتم اینقد کار داشتم اصلا وقت نکردم خود شهر رو ببینم ، همش کار بوده
میترا : یعنی هیچ شهری رو نرفتین ببینین؟ .. چقد عجیب ، اگه من جای شما بودم حتما میرفتم و کل شهرُ آدماشُ میدیدم ، من عاشق سفرم ، خودمم خیلی جاها رفتم ، فقط شبا باید یه جایی پیدا کنم که بمونم که خوب معمولا یا خونه بعضی از اقوام میمونم یا با ماشین میرم دم پاسگاه پلیس میخوابم ، خوب آخه میدونین یه زن تنها خیلی سخته که بخواد همش مسافرت کنه
احمد : بله خوب حق دارین
میترا : ببخشین شما کارتون چیه؟
احمد : من ، من مدیر نظارت بر فروش یه شرکت بزرگ خارجیم که تو اکثر شهرای ایران شعبه داره
میترا : چه خوب ، ازدواج کردین؟ ... حلقه که دستتون نیست
احمد : نه خوب هنوز موقعیتش پیش نیومده
میترا : مثل من ، در ضمن من اسمم میتراست ، میترا حقانی
احمد : منم بقایی هستم ، احمد بقایی
میترا : خیلی خوشبختم
احمد : منم همینطور
چرا من هیچ وقت هیچ شهری رو ندیدم؟ ... چه زن جالبیه این میترا خانوم ، یعنی ، باید بهش بگم که اگه بشه همدیگرو بیشتر بشناسیم؟ .. اگه بگه نه چی؟ ... فائزه چی؟
میترا : شما کی بر میگردین از تبریز؟
احمد : من خوب فردا صبح میرم تهران و از اونجا باید برم شارجه ، امارات
میترا : امروز هم کار دارین؟
احمد : والا بله
میترا : مثل اینکه داره فرود میاد
احمد : آره ، مثل اینکه
میترا : بازم ممنون که گذاشتین کنار پنجره بشینم
احمد :خواهش
خوب چرا نمیگی بهش ، از چی میترسی؟
احمد : ببخشید خانومه؟!؟
میترا : حقانی هستم ، میترا ، بله؟
احمد: میخواستم بگم ، میخواستم بگم که شما ، شما تا کی هستین تبریز؟
میترا : من سه چهار روز هستم ، خونه اقوامم
احمد : بله ، به سلامتی
میترا : مرسی
احمد : خوب دیگه نشست ، خداحافظ
میترا : خداحافظ
زن دوم
کنار جاده با یه گونی برنج وایساده بود ، با یه شال تیره که تو باد تکون تکون میخورد و لباس محلی گل گلی بایه دامن بلند و گالوش های گِلی که نشون میداد کلی تو گِل راه رفته تا رسیده لب جاده ، چهرش نشون میداد که شصت سالی ازش گذشته بود ، با چشمای سبز که حتما روزگاری دل خیلیا رو برده بود ، انگار داشت با خودش میگفت
اَاَوو چه کاری بوکودم ، حشمت گفت نرو ، من آمدم که این صاحاب مُرده رو از تعاونی بگیرم که این همه طول کشید ، دیگه آفتاب غروب کودندره ، به هر ماشینی هم که نمیشه اعتماد کرد ، خدایا خودت کمک کن ، آهان ، آهان یه خانوم تنها ، خدا کنه منو ببینه ، خاااانِم ،خااااانِم ، خدا عمرش بده ، وایساد ، اَه ، چقد سنگینه
گلبهار : خانِم تا رستم آباد منو میبری؟
میترا : کجا هست؟
گلبهار : همین هفت هشت کیلومتر دیگر ، سی تا مانده به رشت
میترا : بیا بالا
گلبهار : آی خدا عمرت بده ، خدا ایشالا بچه هات و برات نگه داره ، ایشالا زیر سایه امیرالمومنین خوشبخت بشی ، وای چه سنگینه ، خانم ببخشید پاهام گِلیه ، ماشینتُ کثیف نکنم؟
میترا : نه بیا بالا ، اشکال نداره ، این وقت روز اینجا چی کار میکنی تنهایی؟ .... نمیترسی؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، آمدم برنج بگیرم از تعاونی طول کشید ، آخه روستای ما تعاونی نداره ، این رستم آباد هم تعاونیش دو هفته ست بستست ، ننم چی کودندرید اوویا.... شما کجا میری خانم ، این وقت شب ، تنها ، رشت میری؟
میترا : آره ، میرم خونه عمه م ، دیر راه افتادم ، ولی برای شما که بد نشد؟
گلبهار : آهان ، قسمت بود ، قسمت ، خدا عمرت بده ، شوهرت کو؟ .. شوهر کردی؟ ... اسمت چی هست؟
میترا : اسمم میتراست ، والا شوهر ، نه ، میدونی ، از بچگی پسر عمه م و من همدیگرو میخواستیم ، بعد ، بعد ، یه جورایی شد یعنی یه اتفاقی افتاد و خوب دیگه نشد که بشه ، میدونی ، یعنی هم اون نخواست هم من ، شما چی؟ ... اسمت چیه؟ .. چند تا بچه داری؟
یعنی چه پیش آمدی شده که این دو تا همدیگه رو نخواستن؟ ... حشمت هم که آمد ، اول من را نمیخواست ، من هم نمیدانستم چه بکنم ، اما هر دو نرم شدیم
میترا : مادر ، حواست پیش منه؟ ... میگم شما اسمت چیه؟ ... بچه داری؟ ... چند تا؟
گلبهار : کنیز شما ، گلبهارم ، چهار تا دختر دارم گلنار و گلناز و بهار و بهناز ، دو تا پسر احمد و حسن ، فقط بهناز برام مونده ، بقیه همه رفتن سر خانه زندگی خودشان ، سه تا هم نوه دارم. تورو خدا امشب بیا خانه ما ، یه کلبه داریم یه چیزیم میخوریم دور هم
میترا : مرسی مادر جان ، والا باید برم خونه عمه م
گلبهار : نه جان من ، بیا بریم خانه ما ، من که این همه برنج را نمیتانم تا ده ببرم
میترا : نه مادر جان ، ببخش. شوهرت چی؟ ... نمیتونه بیاد لب جاده؟
حشمت ، حشمت ، اگه جنگ نرفته بودی! ، اگه خانه مانده بودی! ، آخر چطور میتانستم ترا ول کنم ، ما که همه بچگیمان را با هم بودیم ، اصلا از بچگی اسم تو رو من بود ، خودت هم مرد خوبی بودی ، چرا جنگ رفتی؟ ... تو شجاع بودی که رفتی ، تو همان مردی بودی که من میخواستم ، مگر میشد که وقتی برگشتی بگویم نه؟ ... اصلا خدا را خوش می آمد؟ ... نه به خدا
میترا : مادر؟ ... مادر؟ ... شوهرت ، شوهرت نمیتونه بیاد لب جاده؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، خاله پسر ما ، حشمت آقا ؛ مارو میخواست ، خوب خودمم دوسش داشتم ، اسممان رو هم بود که رفت جنگ ، وقتی آمد ، دو تا پا نداشت ، اما من زنش شدم ، اولش خوب ، میدانی؟ ، خیلی سخت بود ، اما بعد عادت کردم ، الان خیلی وقته که خوبیم ، تورو خدا بیا شب پیش ما ، یه مخابرات تو ده ما هست ، به عمه زنگ بزن بگو صبح میای ، تورو جان هر کی دوس داری ، به خدا خوشحال میشیم ، منم این همه برنج را که تا ده نمیتونم ببرم ، این ساعت هم که دیگه ماشین تا ده نمیره ، خیلی سنگینه ، ای تی گلبهار : جانَ قوربان ، بیا
میترا : بیا مادر ، بیا اشکاتُ پاک کن با دستمال ، گفتی شوهرت تو جنگ پاهاش و از دست داده؟
گلبهار : آره مارجان ، بیا ، به خدا شوهرمم خوشحال میشه ، بهنازمم همینطور
میترا : باشه مادر ، از کدوم طرف برم؟
مرد دوم
موهای بلند و ریش بلند سیاهی داشت که بعضی از قسمت هاش سفید شده بود ، لاغر ، یک میز که چند ورق کاغذ روش بود ، چند تا کتاب خونه با تعداد زیادی کتاب ، یه تخت و یه سه تار کل اتاق رو تشکیل میداد ، با یه صندلی چرخ دار که روش نشسته بود وارد اتاقش شد ، کاملا عصبی و ناراحت به نظر میومد ، کلافه و گیج ، انگار داشت با خودش میگفت
نه ، نه ، نه ، نه ، من نباید قبول کنم ، اون الان تو یه حالتیه که خودش هم نمیدونه چی داره میگه ، اصلا گیرم که واقعا هم الان همین حس رو داشته باشه ، که چی؟ .... چند وقت دیگه پشیمون میشه ، نه ، من قبول نمیکنم ، یعنی نباید قبول کنم ، نمیتونم ، نمیتونم اجازه بدم که اون خودش رو به پای من حروم کنه ، نه ، نه
میترا : چرا اینقد خودت رو عذاب میدی آخه؟ ... من که گفتم ، پای همه چیش وای میستم
حمید :من نمیدونم ، تو یهو چت شد ، دِ آخه عزیزم ما که سنگ هامون رو وا کنده بودیم ، مگه نه؟
میترا : خوب چرا ، ولی الان فرق کرده ، من دیگه اون آدم قبلی نیستم
حمید : خوب منم همینو میگم ، تو پس فردا شاید دوباره عوض بشی ، اونوقت از صبح تا شب به خودت و من هزار تا فحش میدی که چرا اینکار و کردی
میترا : نه ، قول میدم ، من میدونم چی میخوام ، من میخوام که بقیه عمرم رو با تو باشم
نه ، نباید بذارم با این حرفاش دلم رو پس بگیره ، اون ، اون میتونه بهترین ازدواج رو داشته باشه ، نه ، من نباید اینکار رو بکنم ، الانه که داره این حرفارو میزنه ، نمیدونم دیشب کجا رفت که یهو انجوری شد ، وگرنه تا همین دیروز هم که داشت میومد عین قبل بود ، نه ، نه ، نه
حمید : نه ، تو عاشق سفری ، تو ، تو این چند سال کل ایران رو گشتی ، اما من چی؟ ... من حتی نمیتونم برم سر کوچه یه تاکسی بگیرم. تازه من دیگه پولی ندارم که بخوام باهاش زندگی رو شروع کنم ، ارثی که از بابا مونده بود رو دادم به افسر خانوم ، همین همسایه بغلیمون که بره مکه ، اونم با اون پول مبل خریده ، دیگه هیچی برام نمونده ، میخوام خودم رو هم راحت کنم ، نمیخوام مامان اینقد بخاطر نگهداری از من رنج بکشه ، آره ، میخوام خودم رو راحت کنم
میترا : ببین حمید ، من چند وقت پیش یه آدمی رو دیدم که همش تو سفر بود ، اما ، اما اصلا انگار هیچ جایی رو ندیده بود و نرفته بود ، من
حمید : این حرف رو نزن ، ببین من نمیخوام یه کاری کنم که تو موندگار بشی ، من میخوام که تو آزاد باشی ، تو هنوز جوونی میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی ، من نمیخوام تو اسیر بشی میترا
میترا : بذار حرفم تموم شه ، ببین ، من ... من خیلی جاها رفتم ولی هیچ جا صفای جایی که دیشب بودم رو نداشت هیچ جا اون بو رو نمیداد ، انگار بوی تو رو میتونستم اونجا احساس کنم ، من بدون تو اگه هر جا برم مثل اون آدمیم که برات گفتم ، انگار همه جا رفتم و هیچ جا نرفتم ، مسئله برای من رفتن نبود ، من میخواستم که همه چیز رو در سفر پیدا کنم ، من میخواستم خدا رو تو سفر یا هر جایی که هست پیدا کنم ، اما ، اما همه چیز الان برام تو عشق معنی پیدا کرده ، یعنی از وقتی دیدم که یه آدمی حتی تا رشت هم نیومده اما خدا رو تو وجودش جوری حس کرده که من که نصف ایران رو گشتم هنوز پیداش نکردم ، ببین بیا ...