Friday, August 8, 2008

نیستی

نیستم ، یعنی بودم ولی الان دیگه نیستم
میدونی تصور یه دشت رازقی قشنگ تر از داشتن یه باغ خشکه ، وقتی همه زندگیت یه کتابه که چند صفحه ی آخرشو سوخته تحویلت دادن ، وقتی میرسی به فصل شکوفاییه حس هم صدایی ، به جایی که هم نفست ، کسی که بود و نبودش تو بودی و الان دلیل بودنش نبود تو شده ، وقتی همه ی مسیر یه سر بالاییه ، یه سر بالایی بی انتها ، که وقتی به اون بالا رسیدی از اون بالا به باغ خشک زندگیت خیره بشی ، باغی که اینقدر توش عرق ریختی که مرداب شده و تو رو داره تو خودش تجزیه میکنه ، باغی که اینقدر توش بیل زدی که دیگه حتی نمیتونستی از توش بیای بیرون ، و فقط از ته چاه دلت خوش بود به اینکه میتونی شبا ماه رو ببینی که رو دیوارش یه خط دیگه بکشی ، وقتی که فریاد میزدی ولی صدات و نمیشنیدی ، وقتی دنبال یه هم نشین یه کسی که کنارت به بودن ایمان بیاره ، باید هفت تا کفش آهنی پا کنی و دنبالش بگردی ، و تو راه به هر کی که اون بود ... یعنی خودش بود ، ولی باورش شده بود که یکی دیگست ، یعنی بهش یاد داده بودن که اون اون نیست ، دست یاری به سمتش دراز کنی و پول برات پرت کنه ، و یا وقتی بهش رسیدی اونم بعد از یه دنیا سکوت از عاشقانه های نگفته ، یه دریا تشنگی که با سراب های تو راه تشنه تر شده ، یه چمدون شقایق وحشی که لای کلیات شمس خشک شده ، با دو تا چشم که فقط تو رو میبینه و نمیدونه چرا گاهی اوقات مردم کمکش میکنن که از یه خیابون رد بشه ، به خود خودش برسی و بقیه ی کتابت سوخته باشه

وقتی که از ترس گناه خودت و تو یه سیاه چال حبس کنی و کلیدش و باد ببره ، وقتی خودت و به دیوار میخکوب بکنی تا شاید دیوار حرف هات و باور بکنه ، وقتی از ترس مردن تو سیاه چال وجودت تو محبسی که با دستای خودت درش و قفل کردی و کلیدش و از ترس وسوسه دادی به باد ، بزرگ ترین آرزوت گناه کبیره ی مرگ باشه ، و همه ی وجودت از درد گناه مرگ رو فریاد بزنه ، و وقتی که چشمات و ببندی و آرزوی تجسم خط کشیدن ته چاه رو هم نتونی تصور بکنی ، وقتی صداقتت رو به یه دستفروش ، یه دستفروش که تا الان تو زندگیت ندیدیش بابت قرضت میدی ، وقتی همه برای زنده موندنشون فقط برای اینکه چند تا خط بیشتر رو دیوار بکشن ، یا اینکه چند بار بیشتر یه باغ رازقی رو تو خیالشون اونم فقط برای چند لحظه تصور بکنن ، یا اینکه شاید خلاصه یه روزی دیوار میخکوب شده ی سیاه چال وجودشون حداقل بودنشون رو نه حرف هاشون رو باور بکنه ، حاضرن روحشون رو بفروشن به یه دستفروش که هیچ کس قبلا اونو ندیده
دیگه نیستی ، یعنی بودی ولی الان دیگه نیستی

No comments: