ماهی قرمزی بودم که اندی پیش ، چندی پس از مراسم تکراری عید خانواده ای فسرده او را در چاهی قدیمی رها کرده بودند ، در انتظار باز شدن درب چاه ، که پس از فروش خانه زیر صد ها بلوک سیمانی ساختمان جدید مسدود شده بود. در حسرت نور به سیاهی چاه عادت کرده بودم ، بی قرار دیدن دخترکی چهار پنج ساله ، با انگشتانی کوچک ، که وقتی به تنگ نردیک میشد بسیار بزرگ مینمود ، به تنگ میزد و من میرقصیدم و او حض میکرد ، با موهای فرفری روشن ، چشمانی تیره و زبانی کوچک که همرنگ من بود.
چشمانم در سیاهی باد کرده بود ، پولک هایم به تیرگی میزد ، هزار بار تصمیم خروج از منفذ ته چاه را گرفته بودم و هر بار به امید شاد کردن دخترکی که مدت مدیدی پیش هر روز و گاه روزی چند بار به شوق دیدنم مادرش درب سنگین چاه را باز میکرد تا مرا ببیند ، باز ، باز میگشتم. شب با روز در تاریکی ممتد توفیری نداشت ، با این حال بارها باز شدن درب چاه و چهره ی خندان دخترک را دیده بودم و با وجودی که میدانستم رویاست در حلاوت رویای باز دیدنش خود را به بیداری میزدم.
آب بوی تعفن میداد ، باقی ماندنم در چاه زنده ماندنم را بعید میساخت ، تاریکی مطلق و دیگر هیچ ، دیگر نشانی از نشاط روز های اول به چاه آمدنم در من نبود، آن شور تا اعماق چاه رفتن ها ، جستن های ناگهانی ، هر آن درب چاه باز شدن ها و بازی های کودکانه از وجودم رخت بر بسته بود ، دیگر جسارت کودکی را نداشتم، ترس از ناشناخته ها، نیرویی بود مانع خروجم از چاه ، گویی خود را می فریفتم که دخترک است دلیلی که تعفن وجودم را فرا گرفته.
سر انجام لحظه ی موعود فرا رسید ، تپش قلبم را همانگونه احساس میکردم که وقتی مادر دخترک آب تنگ را عوض میکرد ؛ حس تماس با دستش ، حس لمس جانداری دیگر که دوستش میداشتم ، حسی بود که فریاد میکشیدم ، تمنای آغوشی را داشتم.
گودال تنگ بود و لزج اما قابل عبور، مجرایی تنگ که مرا به یاد به دنیا آمدنم می انداخت ، گویی دوباره متولد میشدم. نمیدانم چه مدت در مجرا بودم ؛ هیجان ؛ کابوس لحظه شماریم برای مرگ را که در چاه بدون وقفه تکرار میشد را از بین برده بود ، احساس زندگی و شجاعت و در عین حال ترس از مسدود بودن مجرا را داشتم ، تنها ترسِ وجودم به هیچ رسیدن بود ، دیگر نمیتوانستم به آن چاه بازگردم ؛ هر چند که در ابتدای راه دو سه بار تصمیم بازگشت را داشتم ، اما آبهایی که بوی تعفن نمیدادند مرا به خود میخواندند ، تمام وجودم ادامه ی راه را شادمانه آواز میخواند، هر چه بود برایم لذت بخش بود ، حسی که مدتها بود فراموشش کرده بودم.
نور بود یا خیال را نمیدانم ، هر چه بود تمام توانم را برای هر چه سریعتر به آن رسیدن را به کار گرفته بود ، نمیدانستم که میتوانم تا این حد سریع شنا کنم ، گویی ذرات تیره ی پولک هایم در تماس با آب از من میگسستند تا به همان چاه بازگردند و گویی چشمانم که جز نور نمیدید به حالت اولش بازگشته بود ، این دیگر توهم یا خیال یا هر چیز دیگری نبود ، نور را میتوانستم بر پولک هایم احساس کنم و این حسی بود که اشک را در چشمانم و تمام توانم را در باله هایم جمع کرده بود.
مکانی بود سراسر همه نور، چشمانم جز سپیدی نمیدید ، با وجودیکه نور چشمانم را اذیت میکرد ، ترس بازگشت به سیاهی مانع از بستن چشمانم میشد ، کم کم اجسام در دیدم به واقعیت بدل شدند و این برایم معنی زندگی و بیدار بودن میداد ، باور نمیکردم که در تمام این مدت زندگی در مکانی همه نور برایم مقدور بوده و من نا توان در تصمیم گیری بودم ، هر چه بود همه نور بود و روشنایی که تعفن را از وجودم پاک میکرد.
چندی گذشت ، مکان نور بود و عطر، اما خالی، وجودم همدمی را تمنا میکرد ، دیگری را ؛ راهی دگر جز مدخلی که از آن وارد شده بودم نبود ، تصمیمم را گرفته بودم ، یا هیچ یا همه.
جهیدم ، در جهتی نا معلوم ، در امید برکه آبی که موجودی در آن باشد ، هم صحبتی ، همدمی ، از هر چه به دست آورده بودم جهیدم ، میدانستم که آبی نخواهم یافت اما پشیمان نبودم ، بدین سان به خاک نشستم ، میدانستم برکه ای نخواهم یافت ، چند بار دیگر جهیدم ، از خاک به خاک و دیگر رمقی در خود نمیدیدم ، پشیمان نبودم.
زمان گذشت، دستی مرا در بر گرفت ، سبک بودم ، حسی گرم از لمس موجودی دیگر تمام وجودم را فرا گرفت ، به آنچه میخواستم رسیده بودم ، دیگر نیازی به آب نبود ، و دیگر هیچ.
چشمانم در سیاهی باد کرده بود ، پولک هایم به تیرگی میزد ، هزار بار تصمیم خروج از منفذ ته چاه را گرفته بودم و هر بار به امید شاد کردن دخترکی که مدت مدیدی پیش هر روز و گاه روزی چند بار به شوق دیدنم مادرش درب سنگین چاه را باز میکرد تا مرا ببیند ، باز ، باز میگشتم. شب با روز در تاریکی ممتد توفیری نداشت ، با این حال بارها باز شدن درب چاه و چهره ی خندان دخترک را دیده بودم و با وجودی که میدانستم رویاست در حلاوت رویای باز دیدنش خود را به بیداری میزدم.
آب بوی تعفن میداد ، باقی ماندنم در چاه زنده ماندنم را بعید میساخت ، تاریکی مطلق و دیگر هیچ ، دیگر نشانی از نشاط روز های اول به چاه آمدنم در من نبود، آن شور تا اعماق چاه رفتن ها ، جستن های ناگهانی ، هر آن درب چاه باز شدن ها و بازی های کودکانه از وجودم رخت بر بسته بود ، دیگر جسارت کودکی را نداشتم، ترس از ناشناخته ها، نیرویی بود مانع خروجم از چاه ، گویی خود را می فریفتم که دخترک است دلیلی که تعفن وجودم را فرا گرفته.
سر انجام لحظه ی موعود فرا رسید ، تپش قلبم را همانگونه احساس میکردم که وقتی مادر دخترک آب تنگ را عوض میکرد ؛ حس تماس با دستش ، حس لمس جانداری دیگر که دوستش میداشتم ، حسی بود که فریاد میکشیدم ، تمنای آغوشی را داشتم.
گودال تنگ بود و لزج اما قابل عبور، مجرایی تنگ که مرا به یاد به دنیا آمدنم می انداخت ، گویی دوباره متولد میشدم. نمیدانم چه مدت در مجرا بودم ؛ هیجان ؛ کابوس لحظه شماریم برای مرگ را که در چاه بدون وقفه تکرار میشد را از بین برده بود ، احساس زندگی و شجاعت و در عین حال ترس از مسدود بودن مجرا را داشتم ، تنها ترسِ وجودم به هیچ رسیدن بود ، دیگر نمیتوانستم به آن چاه بازگردم ؛ هر چند که در ابتدای راه دو سه بار تصمیم بازگشت را داشتم ، اما آبهایی که بوی تعفن نمیدادند مرا به خود میخواندند ، تمام وجودم ادامه ی راه را شادمانه آواز میخواند، هر چه بود برایم لذت بخش بود ، حسی که مدتها بود فراموشش کرده بودم.
نور بود یا خیال را نمیدانم ، هر چه بود تمام توانم را برای هر چه سریعتر به آن رسیدن را به کار گرفته بود ، نمیدانستم که میتوانم تا این حد سریع شنا کنم ، گویی ذرات تیره ی پولک هایم در تماس با آب از من میگسستند تا به همان چاه بازگردند و گویی چشمانم که جز نور نمیدید به حالت اولش بازگشته بود ، این دیگر توهم یا خیال یا هر چیز دیگری نبود ، نور را میتوانستم بر پولک هایم احساس کنم و این حسی بود که اشک را در چشمانم و تمام توانم را در باله هایم جمع کرده بود.
مکانی بود سراسر همه نور، چشمانم جز سپیدی نمیدید ، با وجودیکه نور چشمانم را اذیت میکرد ، ترس بازگشت به سیاهی مانع از بستن چشمانم میشد ، کم کم اجسام در دیدم به واقعیت بدل شدند و این برایم معنی زندگی و بیدار بودن میداد ، باور نمیکردم که در تمام این مدت زندگی در مکانی همه نور برایم مقدور بوده و من نا توان در تصمیم گیری بودم ، هر چه بود همه نور بود و روشنایی که تعفن را از وجودم پاک میکرد.
چندی گذشت ، مکان نور بود و عطر، اما خالی، وجودم همدمی را تمنا میکرد ، دیگری را ؛ راهی دگر جز مدخلی که از آن وارد شده بودم نبود ، تصمیمم را گرفته بودم ، یا هیچ یا همه.
جهیدم ، در جهتی نا معلوم ، در امید برکه آبی که موجودی در آن باشد ، هم صحبتی ، همدمی ، از هر چه به دست آورده بودم جهیدم ، میدانستم که آبی نخواهم یافت اما پشیمان نبودم ، بدین سان به خاک نشستم ، میدانستم برکه ای نخواهم یافت ، چند بار دیگر جهیدم ، از خاک به خاک و دیگر رمقی در خود نمیدیدم ، پشیمان نبودم.
زمان گذشت، دستی مرا در بر گرفت ، سبک بودم ، حسی گرم از لمس موجودی دیگر تمام وجودم را فرا گرفت ، به آنچه میخواستم رسیده بودم ، دیگر نیازی به آب نبود ، و دیگر هیچ.
