Tuesday, December 30, 2008

سر


چشمانم به تماشا نشسته بود ، به نوعی حالتی سیال را احساس میکردم ، از پایین به بالا خیره بودم ، بدون توانایی در پلک زدن یا حتی جهتی را دیدن ، تنها به روبرویم خیره بودم و هر چه از آن میگذشت ، دهانم طعم خون و خاک میداد و گویی نفس نمیکشیدم ، چهره ی سربازانی از برابر دیدگانم میگذشت ، با چهره هایی خندان و وحشت زده از دیدنم ، آب دهان به سویم می انداختند و من از میان آنها میگذشتم ، با حالتی سیال که از پایین به بالا خیره بودم


مردان زره پوش و دیوارهای قلعه تمام آسمان را در برابر چشمانم پر کرده بود ، اگر توانایی بستن چشمانم را هم داشتم آنها را نمیبستم ، صدایی گنگ از فریاد و شادی به هوا خواسته بود ، گاهی از میان سربازان اوج میگرفتم و تا بلندای دیوارهای بلند قلعه پیش میرفتم و بازمیگشتم ، هیچ وزنی احساس نمیکردم ، نگاه های سربازان که از بالا به من خیره میشدند و به صورتم آب دهان پرتاب میکردند و من از میانشان میگذشتم ، همراه با همهمه ای عجیب ، چهره ی افرادم در صف سربازان دشمن و غریو شادیشان از خشم


آیا نمیدانستند که نباید با سرورشان اینگونه برخورد کنند؟
سربازان این مردمان را به بند کشیده و از روده هایشان آویزانشان کنید تا عبرتی باشد از برای همه ، سربازان این خائنین را بند از بند جدا کنید و در برابر دیدگانشان به زنان و فرزندان عریانشان تجاوز کنید


تمام آنچه از برابر دیدگانم می گذشت را حک میکردم مبادا فراموش شود ، بر سر یکی از باروهای قلعه رو به دشت ثابت ماندم ، در ارتفاع بالا ، گویی به اهتزاز در آمده بودم ، همهمه ای از پایین میشنیدم که نمیتوانستم آنرا ببینم ، تنها دشت و کوههای اطراف قلعه در برابر دیدگانم بود و ناتوان از دیدن جهتی دیگر بودم ، اندی گذشت ، سکوتی سرد همه جا را فرا گرفت و آفتاب رو به خاموشی گذاشت ، بوی خاک و طعم خون را احساس میکردم و با این حال آرامشی غریب وجودم را فرا گرفت ، که سالیان متمادی از من روی برگردانده بود


وحشت خیانت خادمین و سربازان قلعه مجال پلک بر هم گذاشتن را سالیان بسیار بر چشمانم دریغ کرده بود ، و گوشهایم در میان فریاد های زنده باد مردم که برایم سر میدادند نفرین و ناسزا میشنید ، اما اکنون ، بی وزن بودم ، با چشمانی که به سرزمینم خیره مانده بود و غروب خورشید و بازهم ناتوانی ام در بر هم گذلشتن پلک هایم


وجود کلاغی را بر سرم احساس میکردم ، آخرین بارقه های نور رخت بر بست و من تمام انحنا های دشت و سرسبزی اش را با جای دقیق کوهها و جنگل سرزمینم را که در برابر دیدگانم بود به خاطر سپردم ، و کلاغی که چشمانم را می کاوید ، در حسرت شادی و نور ، بر فراز سرم ، بر روی نیزه ای به احتزاز در آمده بر یکی از باروهای قلعه ام.

Tuesday, December 23, 2008

شب ،،، روز

شب
دستانم تاول زده بود و پاهایم را احساس نمیکردم ، تو کنارم بودی با همان متانت همیشگی ، سرد بود اما سردم نبود ، کلبه ای کوچک و چند جریب زمین ، تمام سهم من و تو از دنیا ، خواب بودی ، چشمانم را به سقف دوخته بودم که چکه میکرد ، چند بار گفتی سقف را تعمیر کنم ، اما ، عقب انداخته بودم ، خسته بودم ، نمیخواستم برگردم ، تسلیم شدم.

روز
منگ بودم ، لیوان را از ماکروفر در آوردم و با لیپتون چای درست کردم ، شوفاژ ها کار نمیکرد ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، باز هم کار ، هشت ساعت تکراری پشت میز بایگانی ، دیدن همکاران و بازگشت به خانه ، شوفاژ ها سرد بود و در یخچال غذایی بود که مادر گذاشته بود ، مادر ، مادر ، هنوز بوی او را احساس میکردم ، حتما تازه رفته بود ، چند برنامه ی مضخرف تلویزیونی ، خوابم برد.

شب
سر زمین بودیم ، من بیل میزدم و تو بذر می پاشیدی ، سرد بود اما سردم نبود ، همه چیز داشتم ، تو و یک کلبه و چند جریب زمین و درخت بالای تپه که هر روز زیر آن ناهار میخوردیم ، باران گرفت و تا کلبه دوبدیم ، داشتم پنجره را درست میکردم که ساعت زنگ زد.

روز
لیوان را از ماکروفر در آوردم و نسکافه درست کردم ، سردم بود ، جوراب تمیز نداشتم ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، پاسخ درخواستم برای کار در بخش دیگر اداره منفی بود ، اگر اینقدر مرتب نبودم رئیسم با جابجایی ام موافقت میکرد ، بدون جوراب ، تا سقف پرونده بود ، ساعت چهار شد ، سری به مادر زدم ، بعد از فوت پدر خیلی تنها و شکسته شده بود ، اصرار داشت که شب پیشش بمانم ، شوفاژ کار نمیکرد ، دوش گرفتم و جوراب شستم ، پیشش نماندم ، ناراحت شد ، خوابم برد.

شب
آسمان صاف و پر از ستاره ، بالای درخت سر تپه بودم ، گفتم بیا بالا ، همیشه می آمدی اما اینبار نه ، دستانم زخم بود و پینه بسته ، نمیدانم چرا ولی یه جوری نگاهم میکردی ، شاد بودی و چشمانت می درخشید ، آرزو میکردم بیدار نشوم ، تو هم دستانت زخم بود و من از این ناراحت بودم ، دیگر دردی در دستانم احساس نمیکردم ، ایکاش بیدار نمیشدم ، صدای زنگ در.

روز
برای تعمیر شوفاژ آمده بودند ، لیوان را از ماکروفر در آوردم ، تو نبودی ، مسواک زدم و به پارکینگ رفتم ، همه جا ترافیک بود ، چهل و یک سالم شده بود ، دلم برای پدر تنگ شد ، زنگ زدم و مرخصی گرفتم ، بوی قبرستان را دوست داشتم ، باران زد و بوی خاک همه جا را گرفت ، روی قبرش آب ریختم با کمی گلاب ، ایکاش مادر را هم می آوردم ، میدانستم میخواهد پیش پدر باشد ، بوی خاک ، بوی زمین من و تو ، بوی درخت بالای تپه ، بوی تو ،شب پیش مادر ماندم ، دستانم درد میکرد ، نگاه کردم ، پینه بسته بود

شب
سقف را که درست کردم برف گرفت ، آرام می بارید ، و همه جا سپید میشد ، عطر چای دارچین ، که تو ریخته بودی ، دستانت را در دستم گرفتم ، هر دو زبر بود ، ایکاش تو کار نمیکردی ، چشمانت برق میزد ، بازهم جوری نگاه میکردی که نمیفهمیدم چه میگویی ، داشتیم می خوابیدیم که گفتی حامله ای ، منگ بودم ، صدایی شنیدم ، خیلی خوشحال بودم ، گفتم مطمئنی؟ ، صدا تکرار شد ، چشمانت می درخشید ، و من تازه فهمیدم چشمانت چه میگفت ،
صدا تکرار شد ، گفتم بله ، مادرم بود.

روز
گفت سر کار نمیری؟ ، منگ بودم ، گفتم نه ، نگاه کردم ، کسی نبود ، مادر! ، مادر! ، بی پاسخ ، به اطاقش رفتم ، خواب بود ، گویی هیچگاه بیدار نبوده ، بدنش سرد بود ، نترسیدم ، سرم را بر دستش گذاشتم ، بوی مادر میداد ، بوی خاک که دیروز در آن نیلوفر کاشته بود ، اشک میریختم ، مادر رفت.


شب
هیچ

روز
صدای زنگ موبایل ، همکارانم که تسلیت میگفتند ، تقریبا همه با یک لحن و با کلماتی یکسان که کاملا کلیشه ای بود ، نمیخواستم از خانه بیرون بروم ، خانه بوی مادر میداد ، نمیخواستم به خانه ی خودم برگردم ، از مراسم خاک سپاری دیروز خسته بودم ، تقریبا هیج کس را نداشتیم که بیاید ، من بودم با تنی چند از همسایه های مادر ، موبایل را خاموش کردم ، خوابیدم.


شب
هیچ

روز

دلم برایت تنگ شده بود ، دو شب بود که ندیده بودمت ، باران گرفت ، بوی خاک و نیلوفر هایی که مادر کاشته بود ، دلم مادر میخواست ، سنگ قبرش آماده نبود ، گل را روی قبرش گذاشتم ، خسته بودم ، زیر درخت کنار قبر خوابم برد ، گفتی چشمانم برق میزند ، گفتی که نمیفهمی چشمانم چه میگوید ، دیگر بیدار نشدم.

Friday, September 12, 2008

آب ،،، او

ماهی قرمزی بودم که اندی پیش ، چندی پس از مراسم تکراری عید خانواده ای فسرده او را در چاهی قدیمی رها کرده بودند ، در انتظار باز شدن درب چاه ، که پس از فروش خانه زیر صد ها بلوک سیمانی ساختمان جدید مسدود شده بود. در حسرت نور به سیاهی چاه عادت کرده بودم ، بی قرار دیدن دخترکی چهار پنج ساله ، با انگشتانی کوچک ، که وقتی به تنگ نردیک میشد بسیار بزرگ مینمود ، به تنگ میزد و من میرقصیدم و او حض میکرد ، با موهای فرفری روشن ، چشمانی تیره و زبانی کوچک که همرنگ من بود.

چشمانم در سیاهی باد کرده بود ، پولک هایم به تیرگی میزد ، هزار بار تصمیم خروج از منفذ ته چاه را گرفته بودم و هر بار به امید شاد کردن دخترکی که مدت مدیدی پیش هر روز و گاه روزی چند بار به شوق دیدنم مادرش درب سنگین چاه را باز میکرد تا مرا ببیند ، باز ، باز میگشتم. شب با روز در تاریکی ممتد توفیری نداشت ، با این حال بارها باز شدن درب چاه و چهره ی خندان دخترک را دیده بودم و با وجودی که میدانستم رویاست در حلاوت رویای باز دیدنش خود را به بیداری میزدم.

آب بوی تعفن میداد ، باقی ماندنم در چاه زنده ماندنم را بعید میساخت ، تاریکی مطلق و دیگر هیچ ، دیگر نشانی از نشاط روز های اول به چاه آمدنم در من نبود، آن شور تا اعماق چاه رفتن ها ، جستن های ناگهانی ، هر آن درب چاه باز شدن ها و بازی های کودکانه از وجودم رخت بر بسته بود ، دیگر جسارت کودکی را نداشتم، ترس از ناشناخته ها، نیرویی بود مانع خروجم از چاه ، گویی خود را می فریفتم که دخترک است دلیلی که تعفن وجودم را فرا گرفته.

سر انجام لحظه ی موعود فرا رسید ، تپش قلبم را همانگونه احساس میکردم که وقتی مادر دخترک آب تنگ را عوض میکرد ؛ حس تماس با دستش ، حس لمس جانداری دیگر که دوستش میداشتم ، حسی بود که فریاد میکشیدم ، تمنای آغوشی را داشتم.

گودال تنگ بود و لزج اما قابل عبور، مجرایی تنگ که مرا به یاد به دنیا آمدنم می انداخت ، گویی دوباره متولد میشدم. نمیدانم چه مدت در مجرا بودم ؛ هیجان ؛ کابوس لحظه شماریم برای مرگ را که در چاه بدون وقفه تکرار میشد را از بین برده بود ، احساس زندگی و شجاعت و در عین حال ترس از مسدود بودن مجرا را داشتم ، تنها ترسِ وجودم به هیچ رسیدن بود ، دیگر نمیتوانستم به آن چاه بازگردم ؛ هر چند که در ابتدای راه دو سه بار تصمیم بازگشت را داشتم ، اما آبهایی که بوی تعفن نمیدادند مرا به خود میخواندند ، تمام وجودم ادامه ی راه را شادمانه آواز میخواند، هر چه بود برایم لذت بخش بود ، حسی که مدتها بود فراموشش کرده بودم.

نور بود یا خیال را نمیدانم ، هر چه بود تمام توانم را برای هر چه سریعتر به آن رسیدن را به کار گرفته بود ، نمیدانستم که میتوانم تا این حد سریع شنا کنم ، گویی ذرات تیره ی پولک هایم در تماس با آب از من میگسستند تا به همان چاه بازگردند و گویی چشمانم که جز نور نمیدید به حالت اولش بازگشته بود ، این دیگر توهم یا خیال یا هر چیز دیگری نبود ، نور را میتوانستم بر پولک هایم احساس کنم و این حسی بود که اشک را در چشمانم و تمام توانم را در باله هایم جمع کرده بود.


مکانی بود سراسر همه نور، چشمانم جز سپیدی نمیدید ، با وجودیکه نور چشمانم را اذیت میکرد ، ترس بازگشت به سیاهی مانع از بستن چشمانم میشد ، کم کم اجسام در دیدم به واقعیت بدل شدند و این برایم معنی زندگی و بیدار بودن میداد ، باور نمیکردم که در تمام این مدت زندگی در مکانی همه نور برایم مقدور بوده و من نا توان در تصمیم گیری بودم ، هر چه بود همه نور بود و روشنایی که تعفن را از وجودم پاک میکرد.

چندی گذشت ، مکان نور بود و عطر، اما خالی، وجودم همدمی را تمنا میکرد ، دیگری را ؛ راهی دگر جز مدخلی که از آن وارد شده بودم نبود ، تصمیمم را گرفته بودم ، یا هیچ یا همه.

جهیدم ، در جهتی نا معلوم ، در امید برکه آبی که موجودی در آن باشد ، هم صحبتی ، همدمی ، از هر چه به دست آورده بودم جهیدم ، میدانستم که آبی نخواهم یافت اما پشیمان نبودم ، بدین سان به خاک نشستم ، میدانستم برکه ای نخواهم یافت ، چند بار دیگر جهیدم ، از خاک به خاک و دیگر رمقی در خود نمیدیدم ، پشیمان نبودم.

زمان گذشت، دستی مرا در بر گرفت ، سبک بودم ، حسی گرم از لمس موجودی دیگر تمام وجودم را فرا گرفت ، به آنچه میخواستم رسیده بودم ، دیگر نیازی به آب نبود ، و دیگر هیچ.

Friday, August 8, 2008

صعود

کارزاری غریب بود ، در نمایی از بالا ؛ از چند سو دود بر می خواست ، تنها سربازان دو سپاه در نما بودند و دیواری فرو ریخته از قلعه ای که بین این دو حائل بود ، سربازان شاه پیروز در حال ورود به قلعه بودند ، آخرین سربازان سپاه شکست خورده با وحشتی غریب در چشمانشان که گویی فرشته ی مرگ را به انتظار نشسته بود در حال گریز به سوی محل مرگ خود بودند ، صدای ضجه و غریو به گوش می رسید ، گهگاهی دود غلیظی نما را که اکنون کمی بالا تر بود کاملاّ در بر می گرفت

اکنون در نمایی بالاتر سربازان بسیاری از دو سپاه دیده می شدند که یا در حال احتضار بودند و یا بی جان خود را تسلیم خاک می دیدند ، پادشاهی در نما دیده نمی شد اما قسمت اعظمی از قلعه ای بزرگ و دشت پهناور روبرویش روءیت می شد ، سربازان فاتح با چهره هایی خندان از ادامه ی حیات هر گوشه ای از قلعه را به آتش می کشیدند و اسبها و رمه ی داخل قصر در حال گریز بودند به مثابه ی آخرین سربازان سپاه مغلوب

نما بالاتر ، پادشاه و دیگر سرداران ارشد لشگر فاتح در گوشه ای دیده می شدند ، پوزخندهای فتحشان گهگاهی شنیده می شد در کنار صدای احتضار سربازانشان ، در دیگر سو وحشت و تردید وجود پادشاه مغلوب را سخت می کاوید ، بند بند وجودش در حال گریز از هر سو وی را به لرزه ای ابدی افکنده بود ، ترس در چشمانش و خشمی آلوده به ترس در وجودش بود و بدین سان با خنجری خود را رهانید

در نمایی از بالاتر ، به زحمت می شد سربازان را از پادشاه سپاه پیروز تمیز داد ، هر دو به یک شمایل می مانستند ، لیکن همه در حال ورود به قلعه ی نیم سوخته بودند که هنوز از آن دود بر می خواست ؛ پادشه فاتح ، پادشه پیروز آقا و سرور گردیده بود و زین سان بند بند وجودش در پایکوبی بود ، در این نما جز قلعه و دشت روبرویش درختان بسیاری رخ می نمود که جهار بَرِ قلعه و دشت روبرویش را در بر می گرفت

در نمایی بالاتر ، تنها سر سبزی درختان فراوان و کوهی عظیم رخ می نمود که دشت کوچکی را در دل خود جای
داده بود و در گوشه ی کوجکی از آن ساختمان کوچکی که همان قلعه را می مانست واقع شده بود

در نمایی بالاتر ، تنها خشکی و دریا قابل تشخیص بود ، و لا غیر

در نمایی بالاتر ، زمین در چرخش بود و آرام آرام ، آرامشی وصف ناپذیر تمام وجود تصویر و نظاره گر را در بر گرفت. نظاره گر دیگر خیال بازگشت را نداشت و تنها به ادامه ی صعود و یا باقی ماندن در آن اوج را در سر می پروراند. پس از مدتی دو نور توجه نظاره گر را به خود فرا می خواند ، گویی جاذبه ای وی را به خود می خواند.
در نمایی از پایین تر ، جلوه ی دو نور که گهگاهی چشمک می زد بیشتر می نمود ، جز این دو نور تنها آب و خشکی قابل روءیت بودند

در نمایی پایین تر تنها اقیانوس بود و دو نور و دیگر هیچ

به همین منوال تا چند نما پایین تر که در گوشه ای از تصویر خشکی کوچکی جزیره مانند توجه را جلب می کرد و باز هم دریا که دو نور از آن متصاعد می شد
در چند نما پایین تر جزیره از نما خارج بود و تنها آب بود و دو نور که از دو ماهی بر می خواست ، گویی عشقی در حال طلوع بود در دو نگاه به هم خیره شده
و نظاره گر دیگر صعود نکرد

نیستی

نیستم ، یعنی بودم ولی الان دیگه نیستم
میدونی تصور یه دشت رازقی قشنگ تر از داشتن یه باغ خشکه ، وقتی همه زندگیت یه کتابه که چند صفحه ی آخرشو سوخته تحویلت دادن ، وقتی میرسی به فصل شکوفاییه حس هم صدایی ، به جایی که هم نفست ، کسی که بود و نبودش تو بودی و الان دلیل بودنش نبود تو شده ، وقتی همه ی مسیر یه سر بالاییه ، یه سر بالایی بی انتها ، که وقتی به اون بالا رسیدی از اون بالا به باغ خشک زندگیت خیره بشی ، باغی که اینقدر توش عرق ریختی که مرداب شده و تو رو داره تو خودش تجزیه میکنه ، باغی که اینقدر توش بیل زدی که دیگه حتی نمیتونستی از توش بیای بیرون ، و فقط از ته چاه دلت خوش بود به اینکه میتونی شبا ماه رو ببینی که رو دیوارش یه خط دیگه بکشی ، وقتی که فریاد میزدی ولی صدات و نمیشنیدی ، وقتی دنبال یه هم نشین یه کسی که کنارت به بودن ایمان بیاره ، باید هفت تا کفش آهنی پا کنی و دنبالش بگردی ، و تو راه به هر کی که اون بود ... یعنی خودش بود ، ولی باورش شده بود که یکی دیگست ، یعنی بهش یاد داده بودن که اون اون نیست ، دست یاری به سمتش دراز کنی و پول برات پرت کنه ، و یا وقتی بهش رسیدی اونم بعد از یه دنیا سکوت از عاشقانه های نگفته ، یه دریا تشنگی که با سراب های تو راه تشنه تر شده ، یه چمدون شقایق وحشی که لای کلیات شمس خشک شده ، با دو تا چشم که فقط تو رو میبینه و نمیدونه چرا گاهی اوقات مردم کمکش میکنن که از یه خیابون رد بشه ، به خود خودش برسی و بقیه ی کتابت سوخته باشه

وقتی که از ترس گناه خودت و تو یه سیاه چال حبس کنی و کلیدش و باد ببره ، وقتی خودت و به دیوار میخکوب بکنی تا شاید دیوار حرف هات و باور بکنه ، وقتی از ترس مردن تو سیاه چال وجودت تو محبسی که با دستای خودت درش و قفل کردی و کلیدش و از ترس وسوسه دادی به باد ، بزرگ ترین آرزوت گناه کبیره ی مرگ باشه ، و همه ی وجودت از درد گناه مرگ رو فریاد بزنه ، و وقتی که چشمات و ببندی و آرزوی تجسم خط کشیدن ته چاه رو هم نتونی تصور بکنی ، وقتی صداقتت رو به یه دستفروش ، یه دستفروش که تا الان تو زندگیت ندیدیش بابت قرضت میدی ، وقتی همه برای زنده موندنشون فقط برای اینکه چند تا خط بیشتر رو دیوار بکشن ، یا اینکه چند بار بیشتر یه باغ رازقی رو تو خیالشون اونم فقط برای چند لحظه تصور بکنن ، یا اینکه شاید خلاصه یه روزی دیوار میخکوب شده ی سیاه چال وجودشون حداقل بودنشون رو نه حرف هاشون رو باور بکنه ، حاضرن روحشون رو بفروشن به یه دستفروش که هیچ کس قبلا اونو ندیده
دیگه نیستی ، یعنی بودی ولی الان دیگه نیستی