Friday, August 8, 2008

صعود

کارزاری غریب بود ، در نمایی از بالا ؛ از چند سو دود بر می خواست ، تنها سربازان دو سپاه در نما بودند و دیواری فرو ریخته از قلعه ای که بین این دو حائل بود ، سربازان شاه پیروز در حال ورود به قلعه بودند ، آخرین سربازان سپاه شکست خورده با وحشتی غریب در چشمانشان که گویی فرشته ی مرگ را به انتظار نشسته بود در حال گریز به سوی محل مرگ خود بودند ، صدای ضجه و غریو به گوش می رسید ، گهگاهی دود غلیظی نما را که اکنون کمی بالا تر بود کاملاّ در بر می گرفت

اکنون در نمایی بالاتر سربازان بسیاری از دو سپاه دیده می شدند که یا در حال احتضار بودند و یا بی جان خود را تسلیم خاک می دیدند ، پادشاهی در نما دیده نمی شد اما قسمت اعظمی از قلعه ای بزرگ و دشت پهناور روبرویش روءیت می شد ، سربازان فاتح با چهره هایی خندان از ادامه ی حیات هر گوشه ای از قلعه را به آتش می کشیدند و اسبها و رمه ی داخل قصر در حال گریز بودند به مثابه ی آخرین سربازان سپاه مغلوب

نما بالاتر ، پادشاه و دیگر سرداران ارشد لشگر فاتح در گوشه ای دیده می شدند ، پوزخندهای فتحشان گهگاهی شنیده می شد در کنار صدای احتضار سربازانشان ، در دیگر سو وحشت و تردید وجود پادشاه مغلوب را سخت می کاوید ، بند بند وجودش در حال گریز از هر سو وی را به لرزه ای ابدی افکنده بود ، ترس در چشمانش و خشمی آلوده به ترس در وجودش بود و بدین سان با خنجری خود را رهانید

در نمایی از بالاتر ، به زحمت می شد سربازان را از پادشاه سپاه پیروز تمیز داد ، هر دو به یک شمایل می مانستند ، لیکن همه در حال ورود به قلعه ی نیم سوخته بودند که هنوز از آن دود بر می خواست ؛ پادشه فاتح ، پادشه پیروز آقا و سرور گردیده بود و زین سان بند بند وجودش در پایکوبی بود ، در این نما جز قلعه و دشت روبرویش درختان بسیاری رخ می نمود که جهار بَرِ قلعه و دشت روبرویش را در بر می گرفت

در نمایی بالاتر ، تنها سر سبزی درختان فراوان و کوهی عظیم رخ می نمود که دشت کوچکی را در دل خود جای
داده بود و در گوشه ی کوجکی از آن ساختمان کوچکی که همان قلعه را می مانست واقع شده بود

در نمایی بالاتر ، تنها خشکی و دریا قابل تشخیص بود ، و لا غیر

در نمایی بالاتر ، زمین در چرخش بود و آرام آرام ، آرامشی وصف ناپذیر تمام وجود تصویر و نظاره گر را در بر گرفت. نظاره گر دیگر خیال بازگشت را نداشت و تنها به ادامه ی صعود و یا باقی ماندن در آن اوج را در سر می پروراند. پس از مدتی دو نور توجه نظاره گر را به خود فرا می خواند ، گویی جاذبه ای وی را به خود می خواند.
در نمایی از پایین تر ، جلوه ی دو نور که گهگاهی چشمک می زد بیشتر می نمود ، جز این دو نور تنها آب و خشکی قابل روءیت بودند

در نمایی پایین تر تنها اقیانوس بود و دو نور و دیگر هیچ

به همین منوال تا چند نما پایین تر که در گوشه ای از تصویر خشکی کوچکی جزیره مانند توجه را جلب می کرد و باز هم دریا که دو نور از آن متصاعد می شد
در چند نما پایین تر جزیره از نما خارج بود و تنها آب بود و دو نور که از دو ماهی بر می خواست ، گویی عشقی در حال طلوع بود در دو نگاه به هم خیره شده
و نظاره گر دیگر صعود نکرد

No comments: