Friday, December 4, 2009

معلق

بازوانم چون دو عضو منفک از بدنم به گونه ای خلسه وار همچنان وزنم را تحمل میکردند. دیگر دردی را احساس نمیکردم. چه مدت زمانی را آویزان بودم نمیدانم، گویی از ازل، گویی آویزان پای به این جهان نهاده بودم. صدایی از دور دست برخواست، گویی کسی فریاد زد، آاازااااد گشتم و این صدا تا اعماق ادامه داشت تا محو شد. انگشتانم دیگر از من فرمان نمیبردند و چنان بر هم گره خورده بودند که گویی انگشتان مرده ای را می مانستند که در لحظه مرگ شاخی را چنان چنگ آویخته بود که جهنم در زیر پاهایش دهان گشوده و او را میخواند. آه، من نیز چنگ زده بودم. دستانم دیگر یارای بر دوش کشیدن این بار را نداشت و چشمانم مدتها بود که وحشت از روئیت پیرامونم بسته نگاهشان داشته بود.
روز یا سال یا ماهش را نمیدانم، اما این بار صدایی از نزدیک شنیدم، آااازااادی؛ و سقوطی که آن صدا را تا اعماق زیر پایم فرو میکشاند. چشمانم را گشودم. شمایی از فردی در زیر پایم میدیدم که همچنان از من دورتر میشد و به اعماق پناه میبرد و همچنان صدایش بی هیچ انعکاسی در آن گستره بی انتها که همه از آن آویزان بودیم بر جان مینشست، آااازاااادی. در اطرافم چهار نفر را میدیدم و در پهنه ای بسیار دورتر شمایی از افراد معلقی دیگر که چند سایه در هم را تشکیل میدادند.
آه، دیگر برای چه میبایست این عقوبت را تحمل میکردم، برای چه میبایست چنین حقارتی را بر دوش میکشیدم. ترس تنها حسی بود که بخاطرم می آورد دستانی دارم؛ که همچنان لذت حیوانی تنفس در بدین سان زنده بودنم را از ارزانی آنها دارم. دیگر هیچ دلیلی ازرش تاب آوردن این ننگ را برایم نداشت. چرا چشمانم را گشودم؟ وای بر من. چگونه؟ آخر چگونه توانستم دیدن از دست دادنت را تاب بیاورم؟ کنارم بودی، میدانستم نمی مانی. لحظه ای که دیدمت دو بال، وجودم را به سویت به پرواز در آوردند، دیگر برایم حس معلق بودن بی معنی بود، نمیدانم میله ها را چگونه یکی پس از دیگری به سویت پیمودم آن هم با دستانی که دیگر از من فرمان نمیبردند. گفتم: دلیل بودنم باش. گفتی: با من باش، هستی؟ گفتم: تا هر آن زمان و به هر آن کجا که بخواهی. گفتی: بیا و دستانت را رها کردی. آه، کاش چشمانت تا انتهای بی انتهای اعماق؛ شاد به چشمانم خیره باقی نمانده بود. کاش باقی ماندنم ناراحتت میکرد. به من خیره بودی. کاش رها شده بودم. کاش ...
رهاااایی . صدایی که نمیدانم از کدام جهت مرا از تو به خودم خواند. گویی دیگر انگشتانم از جنس میله گردیده بودند. چشمانم را بستم. روز یا شب تفاوت نمکرد، سیاهی وجودم را در نوردیده بود. چشمانت. حس رهایی که در صدای اطرافیانم که خودشان را رها میکردند موج میزد. چهره تک تکشان که خیره به بالا رهایی را چون شناور بودن بر فراز دره مرگ می پنداشتند و زندگی را چون حرص نفسی از پس نفسی دیگر که بوی تعفن میداد و لذتی پست در پسش نهفته بود.
برای نخستین بار به بالا خیره شدم، چشمانم را بستم و دوباره گشودم. آه، آری، هیچ جای تردیدی باقی نمانده بود، تو بودی که از فراز وجودم بر من خیره بودی و میخندیدی. دستانت به سویم دراز بود، انگشتان سیمانی ام از هم گشود، و به سویت اوج گرفتم و دستانم را رها کردم. فریاد زدم رهااااایی؛ و تو چشمانت همچنان بر من خیره بود و میخندید و من به شادی چهره کسانی که رهایی را فریاد کرده بودند پی بردم و تکرار کردم رهااااایی؛ و با چنان اشتیاقی به اعماق میرسیدم که گویی تو مرا به انتظار نشسته ای و تکرار کردم رهااااااااااایی.

Thursday, March 19, 2009

چهار نفر

زن اول

یه لچک آبی و سیاه سرش بود با یه ژاکت رنگ و رو رفته خاکستری ، با یه سبد قرمز تو دستش که پر سبزی بود ، داشت تو یه کوچه که ده پونزده سالی بود آسفالتش کرده بودن یواش یواش میرفت خونش ، بعضی از خونه ها نوساز بودن و بعضیای دیگه قدیمی ، انگار داشت با خودش میگفت

خدا آقام و نیامرزه ، تا وقتی شوهر نکرده بودم نذاشت پام و از در خونه بذارم بیرون ، بعدشم که من و داد دست اون مرتیکه ی لندهور رحمان آقا. خدا بیامرزدش ، مرد بدی نبود ، همش بهش گفتم مرد بیا از این رشت بریم ، بریم مشهد ، بریم اصفهان ، بریم تهران ، به گوشش نرفت که نرفت ، پاسبون بود بنده خدا ، سی سال خدمت کرد آخرشم یه درجه بهش دادن و خلاص ، بازم خدارو شکر حقوقش هست وگرنه تا الان باید جلو در همسایه کاسه گدایی میگرفتم دستم. هزار بار بهش گفتم منو ببر کربلا یا مکه ، آخرشم نه گذاشت نه ورداشت صاف منو برد قم ، آخه مکه و کربلا کجا قم کجا ، حداقل ای کاش رفته بودیم مشهد ، همین گیلان خانوم همسایه دیوار به دیوارمون سه بار رفت کربلا و مکه ، ایشالا پاش بشکنه ، ایشالا مثل پسرش حمید خاااان ، که تصادف کرد و چلاق شد علیل بشه ، هر چی هم که رفت مکه که واسه پسرش شفا بگیره نشد که نشد ؛ رحمان آقا که به رحمت خدا رفت ، خیلی تنها شدم ، اولادشم نمیشد ، همش میگفت ایراد از منه ، طبیب که رفته بودیم گفت ایراد از اونه ، بازم میگفت نه ایراد از توئه ، اگه یه پسر داشتم ، الان منو با خودش میبرد سفر ، کربلا ، سوریه ، شایدم ژاپن ، چقد این سبزیا سنگینه ، دیگه پاهام قوت نداره ، خوب شد رسیدم ، کلید و کجا گذاشتم ، آهان ، اینم از در ، مُردم اینقد اومدم تو این خونه ، آخ اگه اینقد این گیلان خانوم بد نبود ، بهش میگفتم یه بار با هم بریم سوریه ، آخه تو این خونه دلم پوسید ، از اینجا که نمیشه خدا رو دید ، این اصغر آقا هم که سر محل دعا نویسی داره هم همینو میگه ، خودش تا الان صد بار رفته مشهد و کربلا و سوریه ، میگه مادر اونجا یه صفای دیگه داره ، پاش بشکنه الهی ، به زمین گرم بخوره ایشالا ، یه بار نشد یه وام از صندوقشون جور کنه واسه ما ، میخواستم مبل بخرم که رو زمین نشینم اینقد پاهام درد بگیره ، وای حالا یه چرت بزنم ، مردم از خستگی مادر ، نمیدونم اذان زدن یا نه؟ ... وای


مرد اول

یه کت شلوار تیره تنش بود ، با یه کیف سامسونت قهوه ای که گذاشته بود رو پاش و داشت با یه دستمال عرق کله کچلشو پاک میکرد ، کنار پنجره نشسته بود ، کلی کاغذ از کیفش در آورده بود و داشت با عجله مرتبشون میکرد ،
انگار داشت با خودش میگفت


خوب بیست و هفتم باید امارات باشم واسه ملاقات با شیخ نمیدونم چی چی ، بعد باید از اونجا خودم رو برسونم به شیراز که صبح بیست و هشتم با آقای الهامی صبحونه بخوریم و بعدشم بازم کار ، خوبه عصرش بیکارم میتونم برنامه هامُ چک کنم ، دیگه اینکه خوب تا نیم ساعت دیگه که تو تبریز فرود میاد اینو بعدشم دیگه اینکه گفتم؟ ، یادم نمیاد که برام غذا چیزی نیارن؟ ، حالم بد میشه .... اینقد فکر نکن ، یه کم به فائزه فکر کن ... آخی ، چقد دوس دارم یه بار بشینم سیر نگاش کنم ، پریشب باید بهش میگفتم ، باید بهش میگفتم ، بازم موقعیت به این خوبی و خراب کردم ، اَه ، خاک تو سرت ، سر شیوا هم همینکارو کردی ، اگه بهش گفته بودی الان با اون جاویدِ بی همه چیز ازدواج نکرده بود ، آره ، آره ، این بار که ببینمش دیگه بهش میگم ، میگم فائزه من ، من ، من میخوام که تو ، نه میخوام که منو تو همدیگرو ، همدیگرو بیشتر بشناسیم ، آره همین خوبه ، بی احترامی هم نیست ، اگه یه کم دیگه کار کنم دیگه پول کافی واسه خونه و ماشین و ویلا و ازدواج رو دارم ، یه کمم پول میذارم کنار واسه روز مبادا


میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟
احمد : بله؟
میترا : میشه من کنار پنجره بشینم؟ ... آخه دیدم شما پایینُ نگاه نمیکنین گفتم اگه بذارین این چند دقیقه رو من بشینم ،آخه نزدیکای تبریز باید از بالا دیدنی باشه
احمد : بله ، خواهش میکنم ، بفرمایید
میترا : مرسی
احمد : خواهش


خوب ، چی داشتم پیش خودم بلغور میکردم؟ ... آهان ، مامان هم که گیر داده میگه زن بگیر ، همش میگه چهل و هشت سالته ... چقد گرمه اینجا ، همش عرق میکنه آدم ، آخه مادر من مگه میشه با این گرونی زن گرفت ، باید کار کنم که پول در بیارم یا نه؟ ... نمیدونم فائزه چه حسی نسبت به من داره؟ ... اگه دوسم نداشته باشه ، خلاصه من خیلی ازش بزرگترم ، اون شب کی بود اون پسره همش با هم شوخی میکردن؟ ... یعنی؟


میترا : ببخشید شما خیلی سفر میکنید؟
احمد : من؟ ... بله خوب ، تقریبا هر هفته ای سه چهار بار
میترا : اه ، پس شما باید خیلی جاهارو دیده باشین ، خوش به حالتون ، بهترین جایی که رفتین کجا بوده؟
احمد : والا چی بگم ، هر جا که رفتم اینقد کار داشتم اصلا وقت نکردم خود شهر رو ببینم ، همش کار بوده
میترا : یعنی هیچ شهری رو نرفتین ببینین؟ .. چقد عجیب ، اگه من جای شما بودم حتما میرفتم و کل شهرُ آدماشُ میدیدم ، من عاشق سفرم ، خودمم خیلی جاها رفتم ، فقط شبا باید یه جایی پیدا کنم که بمونم که خوب معمولا یا خونه بعضی از اقوام میمونم یا با ماشین میرم دم پاسگاه پلیس میخوابم ، خوب آخه میدونین یه زن تنها خیلی سخته که بخواد همش مسافرت کنه
احمد : بله خوب حق دارین
میترا : ببخشین شما کارتون چیه؟
احمد : من ، من مدیر نظارت بر فروش یه شرکت بزرگ خارجیم که تو اکثر شهرای ایران شعبه داره
میترا : چه خوب ، ازدواج کردین؟ ... حلقه که دستتون نیست
احمد : نه خوب هنوز موقعیتش پیش نیومده
میترا : مثل من ، در ضمن من اسمم میتراست ، میترا حقانی
احمد : منم بقایی هستم ، احمد بقایی
میترا : خیلی خوشبختم
احمد : منم همینطور


چرا من هیچ وقت هیچ شهری رو ندیدم؟ ... چه زن جالبیه این میترا خانوم ، یعنی ، باید بهش بگم که اگه بشه همدیگرو بیشتر بشناسیم؟ .. اگه بگه نه چی؟ ... فائزه چی؟


میترا : شما کی بر میگردین از تبریز؟
احمد : من خوب فردا صبح میرم تهران و از اونجا باید برم شارجه ، امارات
میترا : امروز هم کار دارین؟
احمد : والا بله
میترا : مثل اینکه داره فرود میاد
احمد : آره ، مثل اینکه
میترا : بازم ممنون که گذاشتین کنار پنجره بشینم
احمد :خواهش


خوب چرا نمیگی بهش ، از چی میترسی؟


احمد : ببخشید خانومه؟!؟
میترا : حقانی هستم ، میترا ، بله؟
احمد: میخواستم بگم ، میخواستم بگم که شما ، شما تا کی هستین تبریز؟
میترا : من سه چهار روز هستم ، خونه اقوامم
احمد : بله ، به سلامتی
میترا : مرسی
احمد : خوب دیگه نشست ، خداحافظ
میترا : خداحافظ


زن دوم

کنار جاده با یه گونی برنج وایساده بود ، با یه شال تیره که تو باد تکون تکون میخورد و لباس محلی گل گلی بایه دامن بلند و گالوش های گِلی که نشون میداد کلی تو گِل راه رفته تا رسیده لب جاده ، چهرش نشون میداد که شصت سالی ازش گذشته بود ، با چشمای سبز که حتما روزگاری دل خیلیا رو برده بود ، انگار داشت با خودش میگفت


اَاَوو چه کاری بوکودم ، حشمت گفت نرو ، من آمدم که این صاحاب مُرده رو از تعاونی بگیرم که این همه طول کشید ، دیگه آفتاب غروب کودندره ، به هر ماشینی هم که نمیشه اعتماد کرد ، خدایا خودت کمک کن ، آهان ، آهان یه خانوم تنها ، خدا کنه منو ببینه ، خاااانِم ،خااااانِم ، خدا عمرش بده ، وایساد ، اَه ، چقد سنگینه


گلبهار : خانِم تا رستم آباد منو میبری؟
میترا : کجا هست؟
گلبهار : همین هفت هشت کیلومتر دیگر ، سی تا مانده به رشت
میترا : بیا بالا
گلبهار : آی خدا عمرت بده ، خدا ایشالا بچه هات و برات نگه داره ، ایشالا زیر سایه امیرالمومنین خوشبخت بشی ، وای چه سنگینه ، خانم ببخشید پاهام گِلیه ، ماشینتُ کثیف نکنم؟
میترا : نه بیا بالا ، اشکال نداره ، این وقت روز اینجا چی کار میکنی تنهایی؟ .... نمیترسی؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، آمدم برنج بگیرم از تعاونی طول کشید ، آخه روستای ما تعاونی نداره ، این رستم آباد هم تعاونیش دو هفته ست بستست ، ننم چی کودندرید اوویا.... شما کجا میری خانم ، این وقت شب ، تنها ، رشت میری؟
میترا : آره ، میرم خونه عمه م ، دیر راه افتادم ، ولی برای شما که بد نشد؟
گلبهار : آهان ، قسمت بود ، قسمت ، خدا عمرت بده ، شوهرت کو؟ .. شوهر کردی؟ ... اسمت چی هست؟
میترا : اسمم میتراست ، والا شوهر ، نه ، میدونی ، از بچگی پسر عمه م و من همدیگرو میخواستیم ، بعد ، بعد ، یه جورایی شد یعنی یه اتفاقی افتاد و خوب دیگه نشد که بشه ، میدونی ، یعنی هم اون نخواست هم من ، شما چی؟ ... اسمت چیه؟ .. چند تا بچه داری؟


یعنی چه پیش آمدی شده که این دو تا همدیگه رو نخواستن؟ ... حشمت هم که آمد ، اول من را نمیخواست ، من هم نمیدانستم چه بکنم ، اما هر دو نرم شدیم


میترا : مادر ، حواست پیش منه؟ ... میگم شما اسمت چیه؟ ... بچه داری؟ ... چند تا؟
گلبهار : کنیز شما ، گلبهارم ، چهار تا دختر دارم گلنار و گلناز و بهار و بهناز ، دو تا پسر احمد و حسن ، فقط بهناز برام مونده ، بقیه همه رفتن سر خانه زندگی خودشان ، سه تا هم نوه دارم. تورو خدا امشب بیا خانه ما ، یه کلبه داریم یه چیزیم میخوریم دور هم
میترا : مرسی مادر جان ، والا باید برم خونه عمه م
گلبهار : نه جان من ، بیا بریم خانه ما ، من که این همه برنج را نمیتانم تا ده ببرم
میترا : نه مادر جان ، ببخش. شوهرت چی؟ ... نمیتونه بیاد لب جاده؟


حشمت ، حشمت ، اگه جنگ نرفته بودی! ، اگه خانه مانده بودی! ، آخر چطور میتانستم ترا ول کنم ، ما که همه بچگیمان را با هم بودیم ، اصلا از بچگی اسم تو رو من بود ، خودت هم مرد خوبی بودی ، چرا جنگ رفتی؟ ... تو شجاع بودی که رفتی ، تو همان مردی بودی که من میخواستم ، مگر میشد که وقتی برگشتی بگویم نه؟ ... اصلا خدا را خوش می آمد؟ ... نه به خدا


میترا : مادر؟ ... مادر؟ ... شوهرت ، شوهرت نمیتونه بیاد لب جاده؟
گلبهار : والا چی بگم خانم جان ، خاله پسر ما ، حشمت آقا ؛ مارو میخواست ، خوب خودمم دوسش داشتم ، اسممان رو هم بود که رفت جنگ ، وقتی آمد ، دو تا پا نداشت ، اما من زنش شدم ، اولش خوب ، میدانی؟ ، خیلی سخت بود ، اما بعد عادت کردم ، الان خیلی وقته که خوبیم ، تورو خدا بیا شب پیش ما ، یه مخابرات تو ده ما هست ، به عمه زنگ بزن بگو صبح میای ، تورو جان هر کی دوس داری ، به خدا خوشحال میشیم ، منم این همه برنج را که تا ده نمیتونم ببرم ، این ساعت هم که دیگه ماشین تا ده نمیره ، خیلی سنگینه ، ای تی گلبهار : جانَ قوربان ، بیا
میترا : بیا مادر ، بیا اشکاتُ پاک کن با دستمال ، گفتی شوهرت تو جنگ پاهاش و از دست داده؟
گلبهار : آره مارجان ، بیا ، به خدا شوهرمم خوشحال میشه ، بهنازمم همینطور
میترا : باشه مادر ، از کدوم طرف برم؟

مرد دوم

موهای بلند و ریش بلند سیاهی داشت که بعضی از قسمت هاش سفید شده بود ، لاغر ، یک میز که چند ورق کاغذ روش بود ، چند تا کتاب خونه با تعداد زیادی کتاب ، یه تخت و یه سه تار کل اتاق رو تشکیل میداد ، با یه صندلی چرخ دار که روش نشسته بود وارد اتاقش شد ، کاملا عصبی و ناراحت به نظر میومد ، کلافه و گیج ، انگار داشت با خودش میگفت


نه ، نه ، نه ، نه ، من نباید قبول کنم ، اون الان تو یه حالتیه که خودش هم نمیدونه چی داره میگه ، اصلا گیرم که واقعا هم الان همین حس رو داشته باشه ، که چی؟ .... چند وقت دیگه پشیمون میشه ، نه ، من قبول نمیکنم ، یعنی نباید قبول کنم ، نمیتونم ، نمیتونم اجازه بدم که اون خودش رو به پای من حروم کنه ، نه ، نه


میترا : چرا اینقد خودت رو عذاب میدی آخه؟ ... من که گفتم ، پای همه چیش وای میستم
حمید :من نمیدونم ، تو یهو چت شد ، دِ آخه عزیزم ما که سنگ هامون رو وا کنده بودیم ، مگه نه؟
میترا : خوب چرا ، ولی الان فرق کرده ، من دیگه اون آدم قبلی نیستم
حمید : خوب منم همینو میگم ، تو پس فردا شاید دوباره عوض بشی ، اونوقت از صبح تا شب به خودت و من هزار تا فحش میدی که چرا اینکار و کردی
میترا : نه ، قول میدم ، من میدونم چی میخوام ، من میخوام که بقیه عمرم رو با تو باشم


نه ، نباید بذارم با این حرفاش دلم رو پس بگیره ، اون ، اون میتونه بهترین ازدواج رو داشته باشه ، نه ، من نباید اینکار رو بکنم ، الانه که داره این حرفارو میزنه ، نمیدونم دیشب کجا رفت که یهو انجوری شد ، وگرنه تا همین دیروز هم که داشت میومد عین قبل بود ، نه ، نه ، نه


حمید : نه ، تو عاشق سفری ، تو ، تو این چند سال کل ایران رو گشتی ، اما من چی؟ ... من حتی نمیتونم برم سر کوچه یه تاکسی بگیرم. تازه من دیگه پولی ندارم که بخوام باهاش زندگی رو شروع کنم ، ارثی که از بابا مونده بود رو دادم به افسر خانوم ، همین همسایه بغلیمون که بره مکه ، اونم با اون پول مبل خریده ، دیگه هیچی برام نمونده ، میخوام خودم رو هم راحت کنم ، نمیخوام مامان اینقد بخاطر نگهداری از من رنج بکشه ، آره ، میخوام خودم رو راحت کنم
میترا : ببین حمید ، من چند وقت پیش یه آدمی رو دیدم که همش تو سفر بود ، اما ، اما اصلا انگار هیچ جایی رو ندیده بود و نرفته بود ، من
حمید : این حرف رو نزن ، ببین من نمیخوام یه کاری کنم که تو موندگار بشی ، من میخوام که تو آزاد باشی ، تو هنوز جوونی میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی ، من نمیخوام تو اسیر بشی میترا

میترا : بذار حرفم تموم شه ، ببین ، من ... من خیلی جاها رفتم ولی هیچ جا صفای جایی که دیشب بودم رو نداشت هیچ جا اون بو رو نمیداد ، انگار بوی تو رو میتونستم اونجا احساس کنم ، من بدون تو اگه هر جا برم مثل اون آدمیم که برات گفتم ، انگار همه جا رفتم و هیچ جا نرفتم ، مسئله برای من رفتن نبود ، من میخواستم که همه چیز رو در سفر پیدا کنم ، من میخواستم خدا رو تو سفر یا هر جایی که هست پیدا کنم ، اما ، اما همه چیز الان برام تو عشق معنی پیدا کرده ، یعنی از وقتی دیدم که یه آدمی حتی تا رشت هم نیومده اما خدا رو تو وجودش جوری حس کرده که من که نصف ایران رو گشتم هنوز پیداش نکردم ، ببین بیا ...

Wednesday, March 11, 2009

ساحل


هوا : آفتابی ، با چند لکه ابر
زمان : نزدیک غروب
مکان : سه نقطه

چهار جهت آب بود ، بی انتها ، گویی کره خاکی مان را تنها آب فرا گرفته بود ، کجای کار را اشتباه کرده بودم را نمیدانم ، گم شده بودم ، در آبیٍ بی انتها. چهار روز گذشت و دانشم مرا به ساحل نرساند ، دیگر آب چندانی برایم باقی نمانده بود ، تنها چند بیسکوییت و مقداری مشروب و البته مقدار فراوانی سیگار ، چشمانم ساحل را سراب میدید ، سوختی نمانده بود و بادبانها آب های اطرافم را به مقصد آب های دوردست در می نوردیدند ، باور نمیکردم ، تنهایی را ، با وجودیکه هجده سال از سی و هشت سال عمرم را تنها بودم ، کویی تنهایی را برای اولین بار درک میکردم. کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ ، اگر آب تمام شود؟ ، اگر قایق گرفتار طوفان شود؟ ، مرگ وجودم را میکاوید و من در پی علت بودم.

هوا : بارانی
زمان : تاریک بود ، اطراف نیمه شب
مکان : سه نقطه

عقلم را از دست داده بودم ، بی هدف ، مقصدم جهت امواج ، دو روز بود که چیزی برای خوردن نداشتم ، تنها سیگار و کمی مشروب ، صبح تصمیم به ماهیگیری گرفتم اما همانند هفت روز قبل بی نتیجه بود ، فریاد هایم را موجهای اطرافم نیز نمیشنیدند ، تنها منوری را که داشتم بی هدف شلیک کردم ، بی پاسخ ، موجها جانم را نمیخواستند ، گویی مرا به بازی فرا می خواندند ، نمیتوانستم بپذیرم که عمرم به پایان رسیده ، گویی وحشت را در چشمانم میدیدم ، نباید تسلیم میشدم ، نباید تسلیم میشدم ، خوابم برد.

هوا : آفتابی ، صاف
زمان : ظهر
مکان : سه نقطه


نه روز گذشت ، بی جان بر کف قایق فقط نفس میکشیدم ، تا امروز تمام فکرم پی بردن به اشتباهم بود که چرا گم شده

بودم ، در پی علت ، اما امروز ، امروز امواج را به بازی فرا خواندم و با چند لکه ابر که میگذشتند آواز خواندم ، سه نخ سیگار باقی مانده بود و دیگر هیچ. پدر و مادر و برادرم از خاطرم میگذشتند و تو که همیشه دوستت داشتم ، گویی با صدای امواج برایت موسیقی میساختم. دیگر نیازی به فکر کردن یا نگران بودن نبود ، پذیرفتم که گم شده ام ، پذیرفتم که به پایان رسیده ام ، دیگر به دنبال اشتباهم نبودم ، بی هدف ، بی جان و بی نیاز بر کف قایق. از خدا به خاطر تمام روزهای خوب و بد زندگیم شاکر بودم و تنها چیزی که میدیدم آسمان بود و چشمهای مادرم ، صدای تپش قلبم را میشنیدم که آرامتر میشد ، نیازی به تنفس نمیدیدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، آماده پذیرش مرگ که قایقم به گل نشست