Wednesday, March 11, 2009

ساحل


هوا : آفتابی ، با چند لکه ابر
زمان : نزدیک غروب
مکان : سه نقطه

چهار جهت آب بود ، بی انتها ، گویی کره خاکی مان را تنها آب فرا گرفته بود ، کجای کار را اشتباه کرده بودم را نمیدانم ، گم شده بودم ، در آبیٍ بی انتها. چهار روز گذشت و دانشم مرا به ساحل نرساند ، دیگر آب چندانی برایم باقی نمانده بود ، تنها چند بیسکوییت و مقداری مشروب و البته مقدار فراوانی سیگار ، چشمانم ساحل را سراب میدید ، سوختی نمانده بود و بادبانها آب های اطرافم را به مقصد آب های دوردست در می نوردیدند ، باور نمیکردم ، تنهایی را ، با وجودیکه هجده سال از سی و هشت سال عمرم را تنها بودم ، کویی تنهایی را برای اولین بار درک میکردم. کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ ، اگر آب تمام شود؟ ، اگر قایق گرفتار طوفان شود؟ ، مرگ وجودم را میکاوید و من در پی علت بودم.

هوا : بارانی
زمان : تاریک بود ، اطراف نیمه شب
مکان : سه نقطه

عقلم را از دست داده بودم ، بی هدف ، مقصدم جهت امواج ، دو روز بود که چیزی برای خوردن نداشتم ، تنها سیگار و کمی مشروب ، صبح تصمیم به ماهیگیری گرفتم اما همانند هفت روز قبل بی نتیجه بود ، فریاد هایم را موجهای اطرافم نیز نمیشنیدند ، تنها منوری را که داشتم بی هدف شلیک کردم ، بی پاسخ ، موجها جانم را نمیخواستند ، گویی مرا به بازی فرا می خواندند ، نمیتوانستم بپذیرم که عمرم به پایان رسیده ، گویی وحشت را در چشمانم میدیدم ، نباید تسلیم میشدم ، نباید تسلیم میشدم ، خوابم برد.

هوا : آفتابی ، صاف
زمان : ظهر
مکان : سه نقطه


نه روز گذشت ، بی جان بر کف قایق فقط نفس میکشیدم ، تا امروز تمام فکرم پی بردن به اشتباهم بود که چرا گم شده

بودم ، در پی علت ، اما امروز ، امروز امواج را به بازی فرا خواندم و با چند لکه ابر که میگذشتند آواز خواندم ، سه نخ سیگار باقی مانده بود و دیگر هیچ. پدر و مادر و برادرم از خاطرم میگذشتند و تو که همیشه دوستت داشتم ، گویی با صدای امواج برایت موسیقی میساختم. دیگر نیازی به فکر کردن یا نگران بودن نبود ، پذیرفتم که گم شده ام ، پذیرفتم که به پایان رسیده ام ، دیگر به دنبال اشتباهم نبودم ، بی هدف ، بی جان و بی نیاز بر کف قایق. از خدا به خاطر تمام روزهای خوب و بد زندگیم شاکر بودم و تنها چیزی که میدیدم آسمان بود و چشمهای مادرم ، صدای تپش قلبم را میشنیدم که آرامتر میشد ، نیازی به تنفس نمیدیدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، تسلیم شدم ، آماده پذیرش مرگ که قایقم به گل نشست

No comments: