مردان زره پوش و دیوارهای قلعه تمام آسمان را در برابر چشمانم پر کرده بود ، اگر توانایی بستن چشمانم را هم داشتم آنها را نمیبستم ، صدایی گنگ از فریاد و شادی به هوا خواسته بود ، گاهی از میان سربازان اوج میگرفتم و تا بلندای دیوارهای بلند قلعه پیش میرفتم و بازمیگشتم ، هیچ وزنی احساس نمیکردم ، نگاه های سربازان که از بالا به من خیره میشدند و به صورتم آب دهان پرتاب میکردند و من از میانشان میگذشتم ، همراه با همهمه ای عجیب ، چهره ی افرادم در صف سربازان دشمن و غریو شادیشان از خشم
آیا نمیدانستند که نباید با سرورشان اینگونه برخورد کنند؟
سربازان این مردمان را به بند کشیده و از روده هایشان آویزانشان کنید تا عبرتی باشد از برای همه ، سربازان این خائنین را بند از بند جدا کنید و در برابر دیدگانشان به زنان و فرزندان عریانشان تجاوز کنید
تمام آنچه از برابر دیدگانم می گذشت را حک میکردم مبادا فراموش شود ، بر سر یکی از باروهای قلعه رو به دشت ثابت ماندم ، در ارتفاع بالا ، گویی به اهتزاز در آمده بودم ، همهمه ای از پایین میشنیدم که نمیتوانستم آنرا ببینم ، تنها دشت و کوههای اطراف قلعه در برابر دیدگانم بود و ناتوان از دیدن جهتی دیگر بودم ، اندی گذشت ، سکوتی سرد همه جا را فرا گرفت و آفتاب رو به خاموشی گذاشت ، بوی خاک و طعم خون را احساس میکردم و با این حال آرامشی غریب وجودم را فرا گرفت ، که سالیان متمادی از من روی برگردانده بود
وحشت خیانت خادمین و سربازان قلعه مجال پلک بر هم گذاشتن را سالیان بسیار بر چشمانم دریغ کرده بود ، و گوشهایم در میان فریاد های زنده باد مردم که برایم سر میدادند نفرین و ناسزا میشنید ، اما اکنون ، بی وزن بودم ، با چشمانی که به سرزمینم خیره مانده بود و غروب خورشید و بازهم ناتوانی ام در بر هم گذلشتن پلک هایم
وجود کلاغی را بر سرم احساس میکردم ، آخرین بارقه های نور رخت بر بست و من تمام انحنا های دشت و سرسبزی اش را با جای دقیق کوهها و جنگل سرزمینم را که در برابر دیدگانم بود به خاطر سپردم ، و کلاغی که چشمانم را می کاوید ، در حسرت شادی و نور ، بر فراز سرم ، بر روی نیزه ای به احتزاز در آمده بر یکی از باروهای قلعه ام.
