بازوانم چون دو عضو منفک از بدنم به گونه ای خلسه وار همچنان وزنم را تحمل میکردند. دیگر دردی را احساس نمیکردم. چه مدت زمانی را آویزان بودم نمیدانم، گویی از ازل، گویی آویزان پای به این جهان نهاده بودم. صدایی از دور دست برخواست، گویی کسی فریاد زد، آاازااااد گشتم و این صدا تا اعماق ادامه داشت تا محو شد. انگشتانم دیگر از من فرمان نمیبردند و چنان بر هم گره خورده بودند که گویی انگشتان مرده ای را می مانستند که در لحظه مرگ شاخی را چنان چنگ آویخته بود که جهنم در زیر پاهایش دهان گشوده و او را میخواند. آه، من نیز چنگ زده بودم. دستانم دیگر یارای بر دوش کشیدن این بار را نداشت و چشمانم مدتها بود که وحشت از روئیت پیرامونم بسته نگاهشان داشته بود.
روز یا سال یا ماهش را نمیدانم، اما این بار صدایی از نزدیک شنیدم، آااازااادی؛ و سقوطی که آن صدا را تا اعماق زیر پایم فرو میکشاند. چشمانم را گشودم. شمایی از فردی در زیر پایم میدیدم که همچنان از من دورتر میشد و به اعماق پناه میبرد و همچنان صدایش بی هیچ انعکاسی در آن گستره بی انتها که همه از آن آویزان بودیم بر جان مینشست، آااازاااادی. در اطرافم چهار نفر را میدیدم و در پهنه ای بسیار دورتر شمایی از افراد معلقی دیگر که چند سایه در هم را تشکیل میدادند.
آه، دیگر برای چه میبایست این عقوبت را تحمل میکردم، برای چه میبایست چنین حقارتی را بر دوش میکشیدم. ترس تنها حسی بود که بخاطرم می آورد دستانی دارم؛ که همچنان لذت حیوانی تنفس در بدین سان زنده بودنم را از ارزانی آنها دارم. دیگر هیچ دلیلی ازرش تاب آوردن این ننگ را برایم نداشت. چرا چشمانم را گشودم؟ وای بر من. چگونه؟ آخر چگونه توانستم دیدن از دست دادنت را تاب بیاورم؟ کنارم بودی، میدانستم نمی مانی. لحظه ای که دیدمت دو بال، وجودم را به سویت به پرواز در آوردند، دیگر برایم حس معلق بودن بی معنی بود، نمیدانم میله ها را چگونه یکی پس از دیگری به سویت پیمودم آن هم با دستانی که دیگر از من فرمان نمیبردند. گفتم: دلیل بودنم باش. گفتی: با من باش، هستی؟ گفتم: تا هر آن زمان و به هر آن کجا که بخواهی. گفتی: بیا و دستانت را رها کردی. آه، کاش چشمانت تا انتهای بی انتهای اعماق؛ شاد به چشمانم خیره باقی نمانده بود. کاش باقی ماندنم ناراحتت میکرد. به من خیره بودی. کاش رها شده بودم. کاش ...
رهاااایی . صدایی که نمیدانم از کدام جهت مرا از تو به خودم خواند. گویی دیگر انگشتانم از جنس میله گردیده بودند. چشمانم را بستم. روز یا شب تفاوت نمکرد، سیاهی وجودم را در نوردیده بود. چشمانت. حس رهایی که در صدای اطرافیانم که خودشان را رها میکردند موج میزد. چهره تک تکشان که خیره به بالا رهایی را چون شناور بودن بر فراز دره مرگ می پنداشتند و زندگی را چون حرص نفسی از پس نفسی دیگر که بوی تعفن میداد و لذتی پست در پسش نهفته بود.
برای نخستین بار به بالا خیره شدم، چشمانم را بستم و دوباره گشودم. آه، آری، هیچ جای تردیدی باقی نمانده بود، تو بودی که از فراز وجودم بر من خیره بودی و میخندیدی. دستانت به سویم دراز بود، انگشتان سیمانی ام از هم گشود، و به سویت اوج گرفتم و دستانم را رها کردم. فریاد زدم رهااااایی؛ و تو چشمانت همچنان بر من خیره بود و میخندید و من به شادی چهره کسانی که رهایی را فریاد کرده بودند پی بردم و تکرار کردم رهااااایی؛ و با چنان اشتیاقی به اعماق میرسیدم که گویی تو مرا به انتظار نشسته ای و تکرار کردم رهااااااااااایی.
روز یا سال یا ماهش را نمیدانم، اما این بار صدایی از نزدیک شنیدم، آااازااادی؛ و سقوطی که آن صدا را تا اعماق زیر پایم فرو میکشاند. چشمانم را گشودم. شمایی از فردی در زیر پایم میدیدم که همچنان از من دورتر میشد و به اعماق پناه میبرد و همچنان صدایش بی هیچ انعکاسی در آن گستره بی انتها که همه از آن آویزان بودیم بر جان مینشست، آااازاااادی. در اطرافم چهار نفر را میدیدم و در پهنه ای بسیار دورتر شمایی از افراد معلقی دیگر که چند سایه در هم را تشکیل میدادند.
آه، دیگر برای چه میبایست این عقوبت را تحمل میکردم، برای چه میبایست چنین حقارتی را بر دوش میکشیدم. ترس تنها حسی بود که بخاطرم می آورد دستانی دارم؛ که همچنان لذت حیوانی تنفس در بدین سان زنده بودنم را از ارزانی آنها دارم. دیگر هیچ دلیلی ازرش تاب آوردن این ننگ را برایم نداشت. چرا چشمانم را گشودم؟ وای بر من. چگونه؟ آخر چگونه توانستم دیدن از دست دادنت را تاب بیاورم؟ کنارم بودی، میدانستم نمی مانی. لحظه ای که دیدمت دو بال، وجودم را به سویت به پرواز در آوردند، دیگر برایم حس معلق بودن بی معنی بود، نمیدانم میله ها را چگونه یکی پس از دیگری به سویت پیمودم آن هم با دستانی که دیگر از من فرمان نمیبردند. گفتم: دلیل بودنم باش. گفتی: با من باش، هستی؟ گفتم: تا هر آن زمان و به هر آن کجا که بخواهی. گفتی: بیا و دستانت را رها کردی. آه، کاش چشمانت تا انتهای بی انتهای اعماق؛ شاد به چشمانم خیره باقی نمانده بود. کاش باقی ماندنم ناراحتت میکرد. به من خیره بودی. کاش رها شده بودم. کاش ...
رهاااایی . صدایی که نمیدانم از کدام جهت مرا از تو به خودم خواند. گویی دیگر انگشتانم از جنس میله گردیده بودند. چشمانم را بستم. روز یا شب تفاوت نمکرد، سیاهی وجودم را در نوردیده بود. چشمانت. حس رهایی که در صدای اطرافیانم که خودشان را رها میکردند موج میزد. چهره تک تکشان که خیره به بالا رهایی را چون شناور بودن بر فراز دره مرگ می پنداشتند و زندگی را چون حرص نفسی از پس نفسی دیگر که بوی تعفن میداد و لذتی پست در پسش نهفته بود.
برای نخستین بار به بالا خیره شدم، چشمانم را بستم و دوباره گشودم. آه، آری، هیچ جای تردیدی باقی نمانده بود، تو بودی که از فراز وجودم بر من خیره بودی و میخندیدی. دستانت به سویم دراز بود، انگشتان سیمانی ام از هم گشود، و به سویت اوج گرفتم و دستانم را رها کردم. فریاد زدم رهااااایی؛ و تو چشمانت همچنان بر من خیره بود و میخندید و من به شادی چهره کسانی که رهایی را فریاد کرده بودند پی بردم و تکرار کردم رهااااایی؛ و با چنان اشتیاقی به اعماق میرسیدم که گویی تو مرا به انتظار نشسته ای و تکرار کردم رهااااااااااایی.

No comments:
Post a Comment